بُخل، همنشین خود را خوار می کند و دوری جوینده از خویش را ارجمند می سازد . [امام علی علیه السلام]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین

در مدرسه‌ی‌ ما بعضی‌ از بچه‌ها خیلی‌ خوراکی‌ رنگارنگ‌ می‌آوردند. توی‌ صندوق‌ پیشنهادات‌ دانش‌ آموزی‌ در نامه‌ای‌ نوشته‌ بود که‌ همکلاسی‌ من‌ یک‌ روز چهار تا پرتقال‌ دانه‌ دانه‌ پوست‌ گرفت‌ و همه‌ را یکی‌ یکی‌، شلپ‌ شلپ‌، با خیال‌ راحت‌ خورد. ما هم‌ نگاه‌ می‌کردیم‌ و دهانمان‌ پر از آب‌ شد. سیب‌ و خیار و... هم‌ می‌آورد. این‌ در حالی‌ است‌ که‌ ما در تابستان‌ یک‌ خیار هم‌ به‌ زور می‌توانیم‌ بخریم‌. بچّه‌ها بعضاً غذاهای‌ معطر هم‌ می‌آورند. که‌ بوی‌ مطبوعش‌ از کلاس‌ هم‌ بیرون‌ می‌رود.

وقتی‌ خانم‌ مدیر سر صف‌ این‌ نامه‌ را خواند یادم‌ آمد پدر بزرگ‌ مهربان‌ که‌ می‌گفت‌: «اگر انسان‌ چیزی‌ بخورد و دو چشم‌ موجودی‌ نگاه‌ کند ـ حتی‌ حیوان‌ ـ به‌ او ندهد حرام‌ است‌.»

یک‌ روز بابای‌ یکی‌ از بچّه‌ها با ماشین‌ آخرین‌ سیستمش‌ به‌ مدرسه‌ آمد و برای‌ بچّه‌اش‌ چلوکباب‌ گرم‌ آورد. خانم‌ ناظم‌ قبول‌ نکرد و گفت‌: «من‌ این‌ غذا را نمی‌گیرم‌. به‌ خاطر این‌ که‌ همه‌ی‌ بچّه‌ها دلشان‌ می‌خواهد و غذای‌ گرم‌ در دسترس‌ نیست‌.» پدر دانش‌آموز که‌ معرفت‌ درک‌ بچّه‌های‌ مستضعف‌ را نداشت‌، با بی‌ اهمیتی‌ گفت‌: «به‌ من‌ چه‌ خانم‌. مسخره‌ کردید. دلشان‌ می‌خواهد که‌ بخواهد! دارندگی‌ و برازندگی‌.» ولی‌ ناظم‌ ثابت‌ قدم‌ غذا را قبول‌ نکرد.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 3:0 عصر     |     () نظر

پنج‌ شنبه‌ زنگ‌ اول‌ ادبیات‌ فارسی‌ داشتیم‌. ادبیات‌ درس‌ شیرین‌ و آرامش‌ بخشی‌ بود. معلم‌ ادبیاتمان‌ خانمی‌ مهربان‌ و در عین‌ وقار، صمیمی‌ بود و همیشه‌ تبسمی‌ بر لب‌ داشت‌. آن‌ روز چون‌ زنگ‌ دوم‌ امتحان‌ ریاضی‌ داشتیم‌ و خانم‌ ریاضی‌مان‌ خیلی‌ سخت‌ امتحان‌ می‌گرفت‌، از همان‌ زنگ‌ اول‌ اضطراب‌ و ناراحتی‌ در چهره‌ی‌ اکثر بچّه‌ها موج‌ می‌زد. دبیر ادبیّات‌ وقتی‌ دلیل‌ تشویش‌ خاطر بچّه‌ها را فهمید. جدّی‌ و مصمّم‌ در حالی‌ که‌ لبخندی‌ به‌ لب‌ داشت‌ گفت‌: «این‌ نیز بگذرد!» این‌ جمله‌ درکش‌ در همان‌ موقع‌ برای‌ بچّه‌ها کمی‌ سخت‌ بود و به‌ همین‌ خاطر با آرامش‌ بیشتر تکرار کرد: «این‌ نیز بگذرد!» دبیر نکته‌ دان‌ همیشه‌ نکاتی‌ ظریف‌ تذکر می‌داد که‌ بچّه‌های‌ نکته‌سنج‌ آن‌ را زود می‌گرفتند.

آن‌ روز در بین‌ درس‌ حکایت‌ جالب‌ «این‌ نیز بگذرد!» را برایمان‌ تعریف‌ کرد: «روزی‌ پادشاهی‌ یک‌ انگشتر عقیق‌ داشت‌ و می‌خواست‌ روی‌ آن‌ جمله‌ای‌ بنویسید. به‌ همه‌ خبر دادند و از همه‌ کمک‌ طلبیدند! ولی‌ پادشاه‌ از جمله‌ی‌ هر کسی‌ یک‌ ایرادی‌ می‌گرفت‌. یا می‌گفت‌ که‌ جمله‌ کوتاه‌ است‌ و یا بلند است‌. تا این‌ که‌ آوازه‌ی‌ این‌ قضیّه‌ به‌ همه‌ جا رسید. روزی‌ یک‌ دهاتی‌ به‌ شهر آمده‌ بود تا الاغش‌ را بفروشد. وقتی‌ این‌ خبر به‌ گوش‌ او هم‌ رسید برای‌ شاه‌ پیغام‌ داد: «این‌ نیز بگذرد.» همه‌ی‌ کسانی‌ که‌ این‌ حرف‌ را شنیدند با او مخالفت‌ کردند و او را به‌ تمسخر گرفتند و گفتند چه‌ کسی‌ به‌ حرف‌ تو گوش‌ می‌دهد. با این‌ حال‌ این‌ جمله‌ هم‌ به‌ گوش‌ شاه‌ رسید. با کمال‌ تعجّب‌ شاه‌ جمله‌ را پسندید و از مرد دهاتی‌ پرسید: «بگو ببینم‌ معنی‌ این‌ حرف‌ چیست‌؟» مرد با سادگی‌ که‌ داشت‌ جواب‌ داد: «یعنی‌ این‌ مشکل‌ هم‌ از بین‌ می‌رود و.. تاج‌ و تخت‌ پادشاهی‌ را باید بگذاری‌ و بروی‌!» شاه‌ که‌ سادگی‌ و صفای‌ پیر مرد دهاتی‌ او را گرفته‌ بود از این‌ جمله‌ خیلی‌ خوشش‌ آمد و دستور داد روی‌ انگشترش‌ این‌ حقیقت‌ را حک‌ کنند.» بعد از این‌ داستان‌ آرامش‌ عمیقی‌ به‌ ما دست‌ داد و با توجّه‌ درس‌ ادبیات‌ را گوش‌ دادیم‌. زنگ‌ امتحان‌ ریاضی‌ راحت‌ و پر طمأنینه‌ برای‌ همگی‌ ما گذاشت‌.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:59 عصر     |     () نظر
عشق به شمال انگاربا وجود زهرا عجین شده بود.از هشت سالگی هر سال تابستان می گفت :"من را شمال ببر."من هم به خاطر دست تنگی می گفتم :"چه طور؟"خلاصه سالها گفت وگفت تا بعد از بیست سال حقوق بگیر شد و گفت امسال برویم شمال .من که تا حالا نرفته بودم در صدد منصرف کردن او برآمدم می گفتم همدان خودمان شبیه شمال است،بیا برویم آنجا غار علیصدر هم می رویم.دخترم قبول نکرد وهر طور بود گفت من فقط شمال می روم.قرار شد به همراه خانواده ی برادرش به سفر برود .روز آخر گفت :"مادر تو هم بیا."من که از جاده های پرپیچ وخم شمال می ترسیدم و به قول آیت الله بهجت توحیدم ضعیف بود ،نشستن در ماشین هم همزمان چند مشکل برایم ایجاد می کرد ،بالاخره به خواست خدا رضایت دادم و عازم سفر شدم.پسرم با خانواده اش با ماشین سواری پشت سر اتوبوس ما  آمدند .جاده بسیار سرسبز و دیدنی بود ،من دهها بار جاده را از تلوزیون دیده بودم ولی آب وهوای شمال و آن طبیعت زیبا واقعا اعجاب انگیز است .با دیدن آن همه زیبایی الله اکبر و سبحان الله را از عمق وجود می گفتم. ساعت 4 بعداز ظهر به رودسر رسیدیم مرکز رفاهی فرهنگیان ظاهرا آماده مهمان بود .من که مرکزرفاهی مراکز استان های دیگر را دیده بودم فکر میکردم اینجا هم همان امکانات را دارد نگو که اینجا شهر محروم است وچند مدرسه قدیمی را رنگ آمیزی کرده بودند واسمش را مرکز رفاهی نامیده بودند.یک اتاق چهار نفره به ما دادند موکت اتاق آنقدر کثیف بود که با کراهت روی آن قدم می گذاشتم سالن ها تمیز بود اما وارد دستشویی وحمام عمومی نمی توانستیم بشویم .آشپزخانه هم مشترک بود صبح ها تمیز ومرتب بود.با آمدن مهمان ها شلوغ می شد .انگار خانه خاله شان آمده اند اول خانم ها به آشپز خانه می آمدند و چای برقرار می کرند  بعضی ازمرد ها هم به کمک همسرانشان می شتافتند و برای شستن ظرف ها خود را می رساندند.امان از ظرفی که آنها میشستند دیگر به سینک ظرفشویی نمی شد نگاه کرد.همسر گرامیشان  هم در کنارشان ماهی و مرغ و سیب زمینی سرخ می کرد که با برنج شمال نوش جان نمایند .بعد از آن نوبت حمام رفتن بود یک حمام در نداشت ،دیگری آب نداشت.یک حمام درست هم بود که برای آن صف کشیده بودند در رابطه با دست شویی ها هم نمی توانم صحبت کنم آنجا خود جاذبه گردشگری ویژه دارد که در این مقال نمی توان به آن پرداخت.من که ازنظافت چی خجالت می کشیدم و می دیدم که در این مکان فرهنگ به کار نرفته است پیشنهاد دادم که یک کلاس آموزش نظم ونظافت در این مکان برگزار نمایند و جز ء ساعات ضمن خدمت محسوب نمایند البته همه ی آنها معلم نبودند هرکس شماره پرسنلی یک فرهنگی را ارایه می داد او را می پذیرفتند.ما که سه نفر از خانواده یمان فرهنگی بودند از اتاقی که بودیم عذرمان  را خواستند و یک غیر فرهنگی که با کد پرسنلی یک ناظم مدرسه آمده بود را جای ما گذاشتند حالا فهمیدم:از ماست که بر ماست
بعضی از مهمانها با ماشین های پنجاه ،شصت ملیونی آمده بودند خانه معلم که شبی بیست هزار تومان بدهند و از کرایه های صدو پنجاه  هزار تومانی نجات یابند و پولشان را روی هم ذخیره کنند.حدود سی سال پیش پسرم شاگرد ممتاز و قاری قرآن کریم بود.در مسابقات کشوری رتبه آورده بود اختتامیه مسابقات در شهر رامسر بود معلم قرآنش او را به رامسر برده بود.در آن جلسه وزیر آموزش و پرورش از آنها تقدیر کرده بود و به پسرم لباس ورزشی و کره ی زمین اهدا نموده بود.همان زمان وقتی برگشت گفت عزیز جان آرزو داشتم تو هم آنجا کنار من بودی و رامسر را می دیدی .بعد از حدود سی سال خدا فرزندم را به آرزویش رساند و مرا به رامسر برد در حالی که امتحان دکترا داده بود وخوشحال  که مادرش را به آرزویش رسانده است.
خدا را شاکرم که در این سفر میلیارد ها  نعمت خدادای و رایگان که ندیده بودم ،مشاهده نمودم.و به قول قرآن کریم "و ان تعدوا نعمه الله لا تحصو ها".
راستی در این معجزه ی قرن 21 که شامل حال ما شد نوه ی گلم سجاد جان خیلی اصرار داشت مرا سوار تله کابین رامسر کند  حتی همراهم سوار تله کابین شد که مبادا پشیمان شوم .با سوار شدن به تله کابین وگفتن بسم الله الرحمن الرحیم با صدای بلند و خواندن دعا و نگاه به درختان بیشتر یادم می آمد :
برگ درختان سبز در نظر هوشیار                     هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
بالای تله کابین رسیدیم بسیار زیبا بود  علاوه بر جنگل دریا را هم می دیدیم .از تله کابین که برگشتیم به اصرار دخترم رفتیم کنار دریا تا سوار قایق شویم با نگاه به دریا یاد شهیدان می افتادم که خدایا چه قدر از رزمندگان در کارون به درجه شهادت نایل شدند.در همه ی شهر های شمال عکس شهدای آن منطقه  را در بلوارها ومیادین آذین نموده بودند .با دیدن عکس ها شرمنده می شدم و به قول آقای قرائتی خدایا ما خائن به خون شهدا نشویم در کنا دریای خزر دختران باربی و آرایش کرده با لباس مخصوص ،محیط زیست را از اشغال های مسافران بی تربیت پاک می کردند.بر خود واجب دانستم سخنی بگویم و انها را راهنمایی کنم آنها هم زرنگ بودند و پیشنهاد دستکش و کیسه زباله برای همکاری را دادند.
با شنیدن صدای  روح افزای اذان ظهر به نماز خانه تله کابین رفتیم .مکان بسیار زیبایی بود همچون نگینی در آنجا می درخشید،چهار قل روی دیوارهایش منقش بود.با هرتیپ و قواره ای برای  خواندن نماز  می آمدند.
فردای آن ر وز  قصد رفتن به سفید آب را داشتیم .نوه ی گلم سجاد جان آن روز صبح زود از جایش بلند نمی شد و می گفت:" من سفید آب نمی آیم ،سفید آب مال حمام است بریم چه کار کنیم .قم سفید آب هست ."پدرش توضیح داد که سفید آب یک منطقه ی زیبای گردشگری است ،رود خانه ای در آنجا هست که بسیار دیدنی است .این رود از جنگل سرچسمه می گیرد آب بسیار زلال و خنکی جاری است .
 در شمال باران رحمت الهی رایگان و بی منت  و با صدایی دل انگیز و نشاط آور در اکثر ساعات شبانه روز می بارد.به همین خاطر  لباس ها همیشه مرطوب است و خشک کردن آنها کمی طول می کشد.مسافران با خود لیاس های متعدد می آورند واگر هم کم  لباس بیاورند آنجا مجبور به تهیه ی لباس می شوند.نوه ی گلم سجاد تربیت یافته که در هوای  پنجاه درجه ی قم جوراب بپوشد،در آنجا جورابش خیس شد به اتفا ق پدرش رفت تا جوراب بخرد . مغازه دار به او گفته بود دستت را مشت کن تا اندازه مشتت جوراب بدهم.سجاد که متوجه نشده بود ،پشتش را به مغازه دار کرده بود .مغازه دار هم  متعجب شده و دوباره گفته پسر جان چرا پشتت را کرده ای .دستت را مشت کن و به من نشان بده تا جوراب اندازه ی پایت را بدهم.سجاد و پدرش به خانه آمدند و داستان را برای ما تعریف کردند و اتاق را با خنده های بلند روی سرشان گذاشتند.
در این سفر بیش از پیش به معلمی علاقه مند شدم و این سفرنامه ،مختصری از سفر چند روزه ی یک خانواده ی فرهنگی را بیان نمودم و یادم آمد پدرم که می فرمود:
هر کس که سفر کند پسندیده شود                            در عین کمال نور هر دیده شود
پاکیزه تر از آب نباشد چیزی                                        یک جا که مکان نمود ،گندیده شود 

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:58 عصر     |     () نظر

سلام بر مهر آفرین ،سلام بر مهربانان،سلام بر معلمان و سلام بر معلمان شهید . تقاضا ی من از شما مهر پروران این است که دانش آموز را از مدرسه نترسانید، چون دانش آموزی که بترسد نمی تواند  درس بخواند.مهر امسال نوه ی گلم با چه ذوقی  قبل از مهر ماه ،در انتظار مدرسه ، هر روز لباس فرمش را می پوشید وبا آن لباس مهمانی می رفت و دوچرخه بازی می کرد ،حتی با آن می خوابید.اولین روز با شوق بسیار به مدرسه رفت ،اما از صبح روز دوم گریه کنان دیگر  نمی خواست  به مدرسه برود و می گفت :"آقا معلم  گفته هر کس شلوغ کند گوشش را سوراخ می کنم و گوشواره می اندازم تا دختر بشود."این طفل معصوم که شوخی وتهدید معلم را متوجه نشده بود  می گفت :"من اصلا مدرسه نمی روم خانه می مانم و در آشپز خانه به مامان کمک می کنم".

معلم با مهربانی می تواند شاگرد را تربیت کند و او را به درس و مدرسه علاقه مند نماید.  معلم باید از رفتار دانش آموز بفهمد او چه مشکلی دارد.در این ماه مهربانی آخرین ساعت شب دانش آموزی با التماس و اشک از مادرش می خواست به خانه برگردد و شب را کنار هم بخوابند،مثل باران  از چشمانش اشک می بارید و آب دماغش را با لباسش پاک می کرد و بعد از تلفن هم ساعتی گریه کرد و مادرش را می خواست ،اصلا یادش نبود که مادرش بارها هنگام خواب و مدرسه رفتن او را تحقیر کرده و ناسزا گفته و کتکش زده و بارها به او گفته که تو و پدرت را نمی خواهم  و از شما خسته شده ام.این مظلوم در ماه مهر فقط مهر طلب می کرد.در این موارد معلم باید با زیرکی بفهمد دانش آموز با چه حالی روانه ی مدرسه شده است؟معلم باید با خنده وگریه ی دانش آموز آشنا باشد و بتواند برای مشکل او راه حل اراِئه دهد.

.و معلم بداند تنبیه، کار را بدتر می کند.دانش آموزی در نمازخانه بغل دستی اش را خندانده بود.دانش آموز دیگر از خنده ادرارش در رفته بود و شلوارش را خیس کرده بود .معلم هم که بازنشسته ی دعوت شده به غیر انتفاعی بود،دانش آموز یاد شده را از صف نماز پرت کرده بود،به طوری که بیضه اش  را که عمل کرده بوده ،درد گرفته بود.امیدوارم با هزاران جوان آماده به خدمت ،هیچ معلم بازنشسته ای به بهانه ی سابقه زیاد، دعوت به کار نشود.چون هیچ معلمی سابقه اش را از شکم مادرنیاورده و درطول خدمت ،تجربه به دست آورده ،دانش آموز خجالت داده ،مقنعه از سر بچه کشیده ،جلوی پدر و مادر کتک  زده و کیف کرده که تنبیه کرده ودانش آموز را آدم کرده است ؟


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:57 عصر     |     () نظر

در این روز چه قدر یاد گذشته گانی که در بین ما نیستند،تازه می شود .هرکس در حد تواننش و به فراخور حالش می خواهد امواتش را شاد و عافلگیر کند. و تنها روزی است که وادی السلام و باغ بهشت وبهشت رضوان و...حال و هوای دیگری دارد.امسال که سر مزار مادرم رفته بودم ،دو خانم چادری خرما خیر می کردند.یکی از آن ها  با ابروها ی پهن رنگ کرده و لبان رژ کشیده و دیگری با موهای مش کرده که  نیمی رابیرون گذاشته و نیم دیگر را از وحشت قبرستان وترس اموات تو گذاشته و نه به خاطر حفظ حجاب و حیای واقعی.به یکی از آنها گفتم :«برای کی خرما خیر می کنی؟»  فوری گفت:«برای پدر شوهرم ».گفتم :«سالگرد عروسی پدر شوهرت ِیا تولدش».تعجبی کرد وجوابی به من نداد .گفتم :«خدا رحمتش کند.از چشم های زهرآگین پرهیز کنید و حجابتان را در این قبرستان مومنین رعایت کنید که فردا جای من وشما اینجاست».آنها بدون اعتناء به حرف های خیر خواهانه ی من ،پشتشان را کردند و راهشان را کشیدند و رفتند.نوه ام علی ، به من گفت :«آبروم را بردی .این چه حرفی بود که به اینها گفتی.ببین چه شلوار لی و  کفشی شیکی  پای من است.»گفتم:«من آمدم زیارت اهل قبور ،دو کلمه حرف خوب نزنم ،لباس های توهم مامانت برایت خریده به من ربطی ندارد.»این خانم ها را که دیدم یادم افتاد سی سال پیش ،هر دانش آموز دختری که  مدرسه سُرمه کشیده بود،اتاق دفتر می بردندش و پنبه می دادند تا  به چشمش بکشد و وقتی می دیدند آثار سُرمه معلوم شده ،او را توبیخ و توجیه می کردند  که دیگر از این غلط ها نکند ویا اگر تشخیص می دادند دختری اَبروهایش کم شده ،او را جلوی آفتاب می بردند و با ذره بین نگاه می کردند که چرا یک تار مو کم شده؟ روزی ناظم یکی از دانش آموزان را که شوهرش جبهه بود و بچه شیرخوارداشت و مادرش زنگ تفریح بچه  را می آورد تا شیر بدهد ،صدا زد، او هم که علت احضارش را می دانست با ترس و لرز فراوان ،قبل از رفتن به دفتر ناظم، ازبچه ها قیچی و نخ و سوزن گرفت و تکه ای از زیر مقنعه اش قیچی کرد و با نخ و سوزن چانه ای عاریتی برای مقنعه اش دوخت و بعدا به خدمت ناظم رسید.  یکبار توی مدرسه یکی ازدخترها  که خیلی پشت لب  زیادی داشت ،با هزار فکر و حیله سبیل هایش را زد و وقتی ناظم گفت :«سبیل هایت چی  شده؟»جواب داده بود:«خانم توی کوچه داشتیم راه می رفتیم که یک دفعه یک پسری گفت که دختر  خانم سبیل هایت قرض می دهی .به خانه آمدم  وسبیل هایم را زدم.» با خودم گفتم چه طور شد که ما از آنجا به اینجا رسیدیم آرایش و آلایش عیبی نداره و در طبیعت زن تبرج نهفته وتنها چیزی که اشکال دارد این است که زن برای غیر محارمش آرایش کند و برای غیر شوهرش هر لباس زننده  ونا مناسبی را بپوشد.الان بود که فهمیدم  اگر بخواهیم حلال خدا را با عرف حرام کنیم ،تنها چند روز ،آن هم به ظاهر، موفقیم .در مدرسه ای که گریه ی دانش آموزان  را به خاطر جوراب سفید درمی آوردند ،امروز  به زور هم نمی توانند جوراب به پای دانش آموزان بپوشند.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:56 عصر     |     () نظر

جلسه شورای دبیران بود.معلم ها خیلی شاکی از اوضاع دبیرستان کارودانش بودند. آن روز مدیر،کارشناس مسول اداره را دعوت کرده بود تا از اوضاع مدرسه مطلعش کند ومعلمان درد دل های یک ساله یشان را به ایشان بگویند. هرمعلمی راجع به دانش آموزان تنبل و درس نخوان یک شکایتی می کرد و نظر معلمان براین بود که این همه امکانات مالی و نیروی انسانی برای این دانش آموزان تلف می شود و پیشنهادهایی دادند تا سرمایه های ملی حفظ شود وبرای این دانش آموزان خرج نشود.کارشناس مسول با این بزرگواران بی انگیزه برای تدریس همدردی کرد و گفت:"من چند سال مدیر دبیرستان کار ودانش بودم ،روزی یکی از معلم ها که هشت سال دفاع مقدس در خط مقدم جبهه بود آمد و گفت تو را به خدا من رابفرستید خط مقدم ولی اجازه بدهید سر کلاس این اراذل و اوباش نروم."و به ما فهماند که سختی کار ما را درک میکند. وقتی این داستان راشنیدم فهمیدم که چه قدر معلمی در شرایط این روزگار و آموزش وپرورش اجباری سخت است که  طاقت این جان بر کف را بریده و به گلوله دشمن رضایت داده ولی حاضر به تحمل این همه بی ادبی ،بی حوصلگی بچه هایی که به زور پول پدر ومادرشان آمده اند و اصلا درس خواندن برایشان اهمیت ندارد،نشده است.بعد از شنیدن این داستان فهمیدم که معلمی واقعا شغل انبیاست ،آن بزرگواران اول چوپان بودند تا کم کم برای مواجهه با زبان نفهم ها آماده شوند و در یک کلام باید عاشق معلمی بود نه از زور بی کاری این شغل را انتخاب کرد  چون وقتی عاشق باشی سر و صداهای بچه ها  نه تنها برایت سخت نیست بلکه مدرسه را با سر وصداهایش دوست داری.دلم برای خودم سوخت  که سال ها درفراق مدرسه سوختم پدرم نگذاشت درس بخوانم، بعدا هم چون مدرک نداشتم نتوانستم معلم شوم.من از فراق سوختم و اینها مشتاق فارغ شدن از مدرسه.حالا که سال تحصیلی به پایان می رسد باز یادم آمد :

می تپد   دل در هوای مدرسه                     از برای لاله های مدرسه

بهر آن آموزگار محترم                               آن عزیز آشنای مدرسه

آن که می سوزد چو شمع روشنی             می دهد بر جای جای مدرسه

آن که از نور وجودش روشن است           هم کلاس و هم فضای مدرسه

می تپد دل در هوای درس و بحث               بهر زنگ جانفزای مدرسه

طالب علم وکمال ومعرفت                        می تپد قلبش برای مدرسه

سر به سر شور است و شوق و اشتیاق            ز ابتدا تا انتهای مدرسه

گل ندارد گلشن و گلزار                    نکهت و لطف و صفای مدرسه

گویی از عشق ومحبت ساختند               سقف و دیوار و بنای مدرسه

ای معلم ای چراغ پر فروغ                  ای تو خود راز بقای مدرسه

از گذشت و همت و ایثار توست              فر و جاه و اعتلای مدرسه

ای که افزودی ز سعی و جهد خویش         قدر بر قدر و بهای مدرسه

بر تو بادا صد سلام وصد درود                ای تو فریاد رسای مدرسه

از نوایت نای و نی گشته خموش           ای نی و نای و نوای مدرسه

بر تو این روز گرامی تهنیت                   هادی من رهنمای مدرسه

روز وشب دارد وثوقی مسئلت              عز و جاهت از خدای مدرسه


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:55 عصر     |     () نظر

سالها در قلبم عشق معلمی موج می زد وبه این خیال بودم که در اولین فرصت درس را ادامه دهم و به شغل محترم معلمی برسم و هر آنچه از ژن سخنرانی پدرم به من ارث رسیده باتمام وجود سر کلاس به بچه ها بگویم وآنها را راهنمایی کنم.در دانشگاه انقلاب اسلامی از معلمی بیشتر یاد گرفتم و در دانشکده ی سیمای جمهوری اسلامی با تجربیاتم هر چه در توان داشتم آموزش دادم.سال ها فکر کردم چقدر معلمان و کارمندان برای وزارت آموزش و پرورش ارزش دارند و کارمندان هوای همدیگر را دارند.وقتی بیانات وزیر محترم آموزش و پرورش را از رادیو معارف شنیدم ،بیش از پیش خوشحال شدم.چقدر در آموزش و پرورش می توان کار کرد که در جاهای دیگر امکان آن نیست.چند روز بعد از آن 19تیر ماه 1392 پسرم تقدیر نامه ای راکه از وزیرآموزش وپرورش دریافت کرده بود،به من نشان داد .یادم آمد از پیش از دبستانش وتمام دوران تحصیلش در مدرسه ودانشگاه چه قدر از او به عنوان قاری خوب تقدیر شده است.آن زمان هیچ قاری یا حافظ قرآنی را حج نمی بردند وسکه نثارش نمی کردند، فقط یا قرآن نفیس یا یک کتاب یا گلدان سرامیک یا  لباس ورزشی و... هدیه می دادند.این اولین تقدیر نامه از دست وزیر آموزش و پرورش به پسرم نبود بلکه پسرم اولین تقدیرش را وقتی دانش آموز بود از وزیر آموزش و پرورش دریافت کرده بود.چیزی که باعث تعجب من شد این بود که تاریخ اهدا تقدیرنامه 26/12/1391بود در حالی که تاریخ دریافت آن توسط پسرم چهار ماه بعد ازآن، 19/4/1392بود.فکر کردم وقتی تقدیر نامه ی وزیربه کارمند ارشد را، این قدربا تاخیر بدهند ،خدا به داد دانش آموزان و معلمان مناطق محروم برسد که هر خواسته ای داشته باشند اصلا به گوش وزیر نمی رسد ،تا چه رسد به جواب وزیر به آنها؟یادم آمد هرکس عشق معلمی داشته باشد برای خدا کار می کند وتکلیفش را به بهترین وجه ممکن ،انجام می دهد.در کتاب استاد عشق خواندم پرفسور حسابی ساعت ده شب برای پسرباغبانش کلاس تقویتی داشته است. البته شاعر گرانمایه در این باره میگوید:

کار نیکان را قیاس از خود نگیر                    گر چه باشد در نوشتن شیر،شیر


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:55 عصر     |     () نظر

در کتب درسی جای آموزش پیشگیری از اعتیاد واقعا خالی بود. با تألیف کتب مهارت های زندگی و تدریس آن در مقطع راهنمایی تا حدی این خلاء پرشد. هرکس مصیبت اعتیاد را نمی فهمد. معتاد اصلا شأنی برای خودش قایل نیست تا شئونات را رعایت کند. طهارت برای معتاد یک معمای سربسته است. آب که مایه ی حیات هست برای این افراد معنایی ندارد. هر مضری برایشان بی اهمیت است. عهد و پیمانی نزد آنها معتبر نیست. چهل و پنج سال پیش وقتی جنایات  بشر یا آدم فروشان قرن بیستم را خواندم بسیار ناراحت واندوهگین شدم، حالا در قرن 21 نمی فهمم اسم این مصیبت را چه باید گذاشت؟ حتی در سن پـیری این افراد مصـمم به ادامه ی این بلای جانکاه و پول آتش زنِ بی ارزش هستند. هر دردی را برای رسیدن به اعتیاد بر خود تحمیل می کنند. از نزدیک شاهد کسی هستم که عمری، سلامتی را بر خود حرام کرده و بر نفس خود ظلم کرده است. او با این که هر ساعت چند مرتبه عفونت بالا می آورد ولی از خوردن شربت متادون که دکتر تجویز کرده اکراه دارد و مقاومت می کند! با ریه متلاشی شده که به تأیید پزشک یک سیگار هم نباید مصرف کند، باز هم دنبال تهیه مواد است حتی به قیمت گرفتاری دیگران. آب و ادرار و خون برای آنها خیلی فرقی ندارد. حتی یک استکان آب به آدم معتاد فشار وارد می کند!
   بهترین کار آموزش و پرورش، انسان تربیت  کردن است که موجب می شود انسان ها به ارزش خود پی ببرند و اختیار خود را به دست افراد نابابی که با دوستی از راه دود - البته با مهربانی و زبان روباه منش- او را از پای درمی آورند و به خاک سیاه می نشانند، ندهد. همچنین موجب تباه کردن زندگی های دیگران نشود.
   کسی که نمی فهمد و از سر بی دردی از نوشته دیگران -بدون فهم مطلب- انتقاد می کند به دلیل نشناختن معتاد و نچشیدن وضعیت معتاد، حرفی می زند!
   شاید به عدد انگشتان دست نرسد تعداد افرادی که با شناخت و تربیت  صحیح و داشتن معلمی دل سوز و آگاه به زمان، معتاد شده باشند؛ حتی سیگار.
   افراد معتاد به سیگار بیش تر از خودشان همنشینان خود را دچار عفونت ریه می کنند. مادران معتاد بادار، جنین خود را معتاد می کنند.
   باور بفرمایید کسی که همه چیز می خورد - حتی ماست با ماهی- و می فهمد و چیزی را فراموش نمی کند، فقط بعضاً نهار خورده می گوید نخوردم! از یک کلمه مبارک یا الله برای ورود به هر مکانی طفره می رود. بهترین کلمه که در عمرم به آن رسیدم یا الله است. بهترین فریضه که در عمرم بدان رسیدم و ایمان آوردم، نماز است. کسی که ارزش نماز و الله را بفهمد خودش را بی ارزش نمی کند.
   ای به  خاک نشاننده ی خانواده ی خود!
   ای زندگی بر باد و آتش داده ها!
   ای کسانی که دخترانتان واقعاً دلشان خون است از دست پدران بی مسؤولیت!
   از زبان دختران شما می گویم: بابا تو را به خدا به من رحم کن! بابا جان –قربانت- من چه کنم؟ مامان می گوید: اگر بمیری خواستگاران بهتری دارم! ولی بابا جان دلم می خواهد مثل دوست هایم پدری مهربان، تمییز -که آثاری از سیگار روی ناخن و انگشتانش نباشد- با لباس اتو کرده، سر سفره ی عقد کنارم بایستی.
   بابا جان به خدا توی کوچه محله خجالت می کشم. حتما می گویی مریضم. راست می گویی. امشب از خدا می خواهم شفایت بدهد. البته این شفاء با کمک خودت میسر می شود.
   بابا جان باور کن مامان پیر شده، موهایش سفید شده، ناراحتی اعصاب تو به او هم سرایت کرده. مامان با حفظ ظاهر هر کاری کرده که دیگران نفهمند، ولی هر خواستگاری تو را می بیند می فهمد. بابا تو را به خدا اول گناه من را معلوم کن، بعدا اگر -زبانم لال- خواستی ادامه بده، ولی باز هم دلم می سوزد. چقدر به همشاگردی هایم گفتم خانه مان نیایند. بابام کارگاه نجاری دارد جا نداریم! ای بابای مریضم از خدا می خواهم شفایت بدهد.
   راستی بابا جان! یادت هست چند نفر تو را به خاک سیاه نشاندند؟! واقعا خدا ازشان نگذرد.
   می دانی چند نفر در خدمتت هستند؟!
   روزانه چه قدر آب -مایه ی حیات- و شوما -مایه ی پاکی- خرج تو می شود تا هر کس وارد خانه می شود متوجه بوی نا مطبوع نشود!
   اتاقت رنگ غم گرفته.
   امشب کمی فکر کن و به درگاه خدا زاری کن. برای همه کسانی که ظلم کردی استغفار کن و از آنها حلالیت بطلب؛ هرچند  ظلم تنها با حلالیت طلبی درست نمی شود بلکه ظالم باید مجازات بشود. البته اشد مجازات به درگاه الهی است!
   بابا جان به هیچ کس نگو. فقط نگاه کن به کسانی که در جوانی معتاد شدند. نمی دانم -زبانم لال- آیا تو معتادشان کرده ای ؟ من که باور نمی کنم پدر عزیزم چنین خطایی از او سر زده باشد! زن جوانش را ببین. رویا دختر همسایه مان را می گویم. از زیبایی نمی توان نگاهش کرد! سر دو ماهه طلاق گرفت، فقط به خاطر اعتیاد لعنتی. مادرش دیگر نای نفس کشیدن ندارد، می گوید بچه ام از دست رفت!
   بابا جان! آقا بهمن -یار غارت- دو تا دختر دارد، تحصیل کرده و دارا. هر خواستگاری برای دخترهایش می آید، بدون توجه یک جوری وصلتشان را به هم می زند.
   از حضرت علی (ع) بخواه دعایت کند. می گویند آن آقا به همه -حتی دشمنانش- نگاه محبت و مهربانی داشته، در واقع می خواسته همه را به راه راست هدایت کند.
   بابا جان تو را به خدا به دخترت رحم کن! چرا هیچ کس برایت عزیز نیست! می دانی خود خواهی گناه بزرگی است. جواب حق الناس ها را چه طور می دهی؟ بابا امشب به درگاه الهی از صمیم قلب استغفار کن و بگو خدایا توبه کردم. یک بار و برای همیشه -تا آخر عمر- این لعنتی را کنار بگذار. خدا ارحم الراحمین است. مامان می گوید 45 سال پیش خانم جلسه ییشان گفته:
   صدبار اگر توبه شکستی باز آی، گر کافر و بت پرستی بازآی.
   هر آنچه هستی بیا توبه شکستی بیا، این درگه ما درگه نومیدی نیست.
   فکر پول های بر باد رفته ات را کردی؟! در مطبوعات خواندم با پول سیگارهای آتش زده سالانه می توان چندین مدرسه ساخت! چند هزار خانه ساخت! چند هزار دختر و پسر را عروس و داماد کرد!
   چقدر تو داداش را دوست داشتی. موهایش دارد سفید می شود ولی نمی تواند ازدواج کند چون خودت مانعش هستی. هر جا برویم خواستگاری بعد از تحقیق جواب رد می دهند.
   یادت است پدرت چه قدر خرجت کرد؟! ای کاش مفت و مجانی خرجت نمی کرد و روز و شب برای نان حلال و خرج زن و بچه هایت می دویدی.
   بله پدر جان! پول مفت و باد آورده آفت زندگی است.ای کاش
!شب ها که می آمدی، عرق ریزان، همراه کیـــسه میوه، اســکناس های در هم و بر هم می آوردی که فردا خرج کنیم. همه اش دم از خدا و پیغمبر می زدی که می ترسم فردای قیامت نتوانم جواب این لقمه ها و پول های حلال را هم بـدهم، و مامان که پدرش روضه خوان بوده بهـت مهلت نمی داد و می گفت: هر مردی به دنبال کسب حلال برای زن وفرزندش باشد و کار کند و عرق بریزد، مثل رزمنده ای است که در خط مقدم جبهه مقابل دشمن می جنگد.
   من هم هراسان می دویدم کفش و جورابت را می شستم تا فردا صبح که به مسجد می روی پاها بوی نامطبوع ندهد و مردم معترض نشوند که این بوی بد از جوراب کیه که مسجد خدا آمده با خدا حرف بزند، ثواب کند، ولی مردم را ناراحت می کند! چون در روایت داریم پیـامبر مهـربانی حضـرت محمد -صلی الله علیه و آله و سلم- بیشتر از پول خوراکی عطر می خریده و به خودش می زده.
   بابای عزیزم دلم می خواهد همـین امشـب مـرد مـردانه بلند بشــوی بروی حمام، غسل توبه کنی و لباس های پاکیزه بپوشی و به مســجد بروی. منـــم باهات می آیم. چقدر کیف دارد نماز... نماز... نماز جماعت. وقتــی امام جماعت به اهدنا الصراط المستقیم می رسد با تمام وجود خدای مهربان و هدایتـگر را شکر می کنم. شاید سر نماز از سر ذوق فریاد بزنم: خدایا شکر که پدرمن به راه راســت هدایــت شد! آخرِ سوره حمد که برسیم باز هم خدا را شــکر می کنم که از نعــمت داده شدگان هستیم، نه از غضب شدگان. نماز تمام بـشود مامان جان عزیزم دیس خرمای نذری اش را جلوی همه ی نماز گزاران می گیـرد و می گوید برای حضرت علی –علیه السلام- صلوات بفرستید. بنده خدا سال هاسـت که دلش می خواهــد با شــوهر ودخترش در نماز جماعت شرکت کند.
   وای پدرم! ای پدر دلدارم! چقدر خــوب است که امشــب بعد از نماز راهــبندان است! در ایستگاه صـــلواتی مســجد حضرت علی -علیه السلام- به هــمه افطـاری می دهند. امــا هر چه بخواهی از مسجد خارج شــــوی انگار یک نیـــرویی تو را می گیرد و مانع رفتنت می شود! امشــب، شـب  یتیمی اولاد مرتضی است. تو که دخترت همراهت هست تا سحر بمان. گذشته ها و دوری از مســجد و نـماز را تا حدودی جبران کن. خدا در قرآن فرموده: از رحمت خدا نا امید  نشوید اومهربان ترین مهربانان است.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:54 عصر     |     () نظر

سلام بر مهرآفرینان!

   سلام بر ماه مهر، ماه آرزوهای برباد رفته و معلم نشده!

   سلام بر ماه شروع سال تحصیلی!

   می خواستم معلم بشوم ولی نشد. چرا؟ هزاران چرا؟

   در آغاز سال تحصیلی، چقدر پدر و مادرها تلاش می کنند که فرزندانشان بهترین شوند ولی هزاران مانع هست. بچه ها با وجود بهترین امکانات در کمال خونسردی و پررویی می گویند: درس نمی خوانیم!!
   سرگرمی های دانش آموزان از همه بدتر خواب زیاد، خوردنی های رنگارنگ، وسایل رفاهی، پول بی حساب، خانه ی راحت، تخت و مبلمان، فست فود –که به تنهایی کسالت آور است- انواع نوشیدنی های مضر که دندان های سالم را می پوساند و ... جای مدرسه را می گیرد.
   ولی من همچنان فکر می کنم مدرسه حال و هوای خوبی دارد. جایی است برای یادگیری هرآنچه که به دلیل ندانستن آن، انسان را جاهل می نامند.
   جهل سرچشمه ی همه ی بدی هاست.
   جهل اول تحقیرهاست.
   جهل آخر هر بدی است.
   همیشه دیگران را به یادگیری و آموزش علم و دانش تشویق می کنم و کراراً یادآور می شوم:

زدانش به اندر جهان هیچ نیست
دل مرده و جان نادان یکی است

   دوستم که با اکراه دبیر شد، می گفت: بچه های دبیرستانی که سال گذشته تدریس کردم  خیلی شلوغ بودند. دائم کلاس را با سر و صدایشان به هم می ریختند. دست و پایشان را شل روی صندلی ولو می کردند. وقتی سر کلاس از کتایون  خواستم از روی کتاب بخواند گفت: خانم  حال ندارم!  سارا که هنوز سوم دبیرستان را تمام نکرده بود به چشمم زل زد و گفت: می خواهم شوهر کنم، درس نمی خوانم، به چه دردم می خورد؟! فقط با تعجب نگاهش کردم. جالب این است که این بچه های بی حوصله، منزل و دبیرستانشان بهترین جای شهر است! لباس های گران قیمت و کیف های گران تر! همه در کیف و جیبشان موبایل دارند و دوست پسر هم که خدا عالم است! اما هیهات از درس خواندن. نمره هایشان 6- 4- 10- 8- 5 و....
  من که رسم ندارم بر سر دانش آموزان فریاد بکشم خیلی دلم از دستشان گرفت، مانده بودم معطل که چه کار کنم!
  خدا را شکر امسال معجزه ای مشاهده کردم!
   دبیرستانی در منطقه محروم، دخترانی مثل دسته ی گل، کلاس منظم و ساکت!
   به اندازه ی حقی که به عنوان معلم به گردنشان پیدا می کنم، دعا می کنم عاقبت بخیر و موفق شوند. در هر کلاسی که نظم و آرامش حاکم شود دانش آموزان درس را بهتر می فهمند و معلم بهتر می تواند کلاس را اداره کند. البته درس خواندن هم مشکلات خودش را دارد. به فرموده ی امام علی (ع): "لا یُدرِکُ العِلم بِراحَةِ الجِسم". درس خواندن حلم می خواهد. با تن پروری کسی عالم نمی شود.
   معلم دیگری از بچه گی، سالی دوازده ماه، بدون این که کسی مجبورش کند، درس می خواند. تربیت معلم را با همت و تلاش پشت سر گذاشت. تعریف می کرد که فاصله خوابگاه تا دانشکده دور بود بیشتر مسیر را پیاده می رفتم. یک روز سرد زمستانی که از سرما دستم می سوخت، صدای کفش زنانه ای از پشت سرم شنیدم. آن قدر به من نزدیک شد که صدای نفسش را هم می شنیدم. به پشت سرم نگاه کردم، یک زن آرایش کرده با کفش پاشنه بلند و پوست روباه به گردن، دیدم. گفتم: خانم، زشته این قدر نزدیک نشوید! زن با ترس و لرز گفت: آقا من از این سگِ می ترسم! نگاه کردم دیدم یک سگ بزرگی پشت سرش می آید. گفتم: چخه! سگ سرش را انداخت پایین و رفت. ترسو خانم هم، با آرامش راهش را گرفت و رفت. با خودم گفتم: این خانم از هزاران چشم زهرآگین که او را با تیرهای شیطان هدف قرار می دهند نمی ترسد، از یک سگ بی آزار می ترسد!
   این معلم می گفت: اگر دانش آموز روی شانه ام هم بنشیند کتکش نمی زنم، چون دانش آموزی که بترسد درسش خراب می شود.
   چه قدر شفارش شده به عدم تنبیه و مجازات!
   امیدوارم هیچ دانش آموزی به خاطر تنبیه از مدرسه متنفر نشود!
   امیدوارم هیچ دانش آموزی را به خاطر خنده مجازات نکنند!
   نوه ام تعریف می کرد: یک روز سر نماز جماعت مدرسه، دانش آموزی مرا خنداند. معلم درشت هیکلمان که بازنشسته ی آموزش و پرورش بود و جذب غیر انتفاعی شده بود، از صف نماز بیرونم کشید و به گوشه ای پرتابم کرد، بیضه ام که جراحی شده بود به زمین خورد. چنان ترسیدم که ادرارم در رفت.
  گفتم: مطمئن باش برای خودش پیش می آید.
   مادرم می گفت: چوب خدا صدا نداره، وقتی بزنه دوا نداره!
   معلمی که بعد از سی سال تدریس، دوباره دعوت به کار شده، خدا شاهد است، حوصله نوه ی خودش را ندارد چه رسد به بچه ی مردم! هرچند که او نیز با بلند پروازی های خانواده و قسط های متعدد و مریضی های معلمی دست به گریبان است.
   امیدوارم هیچ دانش آموزی به خاطر تنبیه، آرزوی مرگ معلمش را نکند!
   امیدوارم هیچ دانش آموزی گریان به مدرسه نرود و هیچ دانش آموزی گریان تر به خانه برنگردد!

      شاهد بودم دانش آموز مقطع راهنمایی هرچه دقت می کرد دستخط خودش را نمی توانست بخواند! چه معلمی داشته که این قدر از دستخط دانش آموزش غافل بوده؟!
   معلم باید از درد دانش آموز مطلع باشد.
   معلم باید از رنگ رخسار، موهای مرتب یا نامرتب، گونه های قرمز یا رنگ پریده، دندان های مرتب سفید یا زرد مسواک نزده، کفش خاک آلوده یا واکس خورده، ناخن های تمیز یا کثیف و همه و همه ... حال دانش آموز را بفهمد. من سال ها با دانش آموزان نشستم، خواندم، نوشتم، خندیدم، گریه های آن ها را دیدم و تا قسمتی درک کردم. معلم و مربی اگر این ها را بفهمد بازدهی کارش بالا می رود ولی اگر فقط هدفش پول و گذران زندگی باشد و نفهمد این نهال نورس به کجا سیر می  کند، نهایتاً با نمره های کم و درجا زدن دانش آموز روبرو خواهد بود.
 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:50 عصر     |     () نظر

زنگ تفریح در اتاق دفتر مشغول نوشیدن چایی بودیم که یکی از معلم ها گفت: "چقدر جای قلیان اینجا خالی است!"

   سرم را با تأسف تکان دادم و گفتم: دیروز متخصصی در رادیو می گفت :"یک بار قلیان کشیدن  مطابق140 نخ سیگار ضرر دارد." از قدیم ها یادم می آید جوان ها خیلی مراعات احترام بزرگتر ها را می کردند، به ویژه در مورد قلیان و سیگار. زمان حرام شدن توتون هم از یاد تاریخ نمی رود. در زمان قاجار، قلیان شکنان زنان شاه بودند. حالا بعضی ها برای متلاشی نمودن ریه هایشان دوست دارند خانوادگی در ملاء عام جمع شوند و قلیان بکشند و کسی هم مزاحمشان نشود. پر رویی را مشاهده نمودی!

   تابستان 92 به  قلعه رودخان واقع دراستان گیلان رفتیم. در هوای پاکِ پاک انگار بعضی ها آمده بودند هوا را آلوده کنند. عده ای خانم حلقه زده بودند، بی خیال هوای پاک همگی با یک نی، قلیان می کشیدند و دود می کردند، چه دودی خدا قسمتتان نکند. رفتم جلو سلام کردم. از سلام و احوال پرسی من بسیار تعجب کردند، چون تیپ من با آنها 1800 درجه تفاوت داشت. به آنها گفتم :"شما هوای پاک را آلوده می کنید، در واقع هوای آلوده استنشاق می کنید..."

   انگار این قلیان لعنتی هم مد شده مثل پیراهن عروس! با چه زجری عروس می پوشد، در واقع به تنش می پوشانند. از بالا برهنه است حتی بند سر شانه هم ندارد. از پایین هم روی زمین می کشد و پر چین و چند دامن روی هم است. این قدر سنگین است که فنرهای متعدد، که به سینه و پهلو و ران عروس فرو می رود، نگهش می دارد. مدت شش، هفت ساعت از تن عروس نمی افتد. شاید عروس خدا خدا می کند مجلس تمام شود تا این پیراهن عذاب آور که فنر هایش سینه و پهلو و رانهایش را عذاب می دهد از خود دور کند. خواهر شوخ طبعم می گفت: "ای کاش لباس عروس را از زیر سینه قرار دهند که این قدر عذاب نکشد!" و دخترگلم می گفت :"ای کاش عروسی را در استخر بگیرند تا این قدر به بدن عروس فشار نیاید که بدنش زخم شود و به خاطر کفش پاشنه 10 سانتی از کمر و پا بیفتند". نمی دانم این چه مصیبتی است که هر چه کفار بپوشند زنان مسلمانِ پیرو مد هم باید  بپوشند؟!
   یکی از معلم ها گفت: "چه اشکالی دارد وقتی حرام پیش نیاید؟!"
   گفتم: در مواقع عادی هر دختری یک تیشرت و شلوار در خانه می پوشد. این چه رسمی است که شب عروسی پدر، برادر، عمو، دایی و پدربزرگ بیایند و عروس را نیمه عریان ببینند و عروس در همان حال برای آنها برقصد! استادمان می گفت: "خانم ها توجه داشته باشند که بین حلال با محرم فرق بگذارند" و در ادامه تفسیر آی? 58 سور? نور را مفصل توضیح داد.

   مدیر در همراهی با من گفت: روانشناس ها می گویند: "مردها دالانی نگاه می کنند و زن ها دایره ای". به این معنی است که مردها عمیق نگاه می کنند ولی زن ها همه جوانب را سطحی از نظر می گذرانند. همچنین می گویند: "نگاه یک مرد به یک زن، برابر است با نگاه چهل زن به یک زن".

   زنگ کلاس به صدا درآمد و استکان چایم را که سرد شده بود سر کشیدم.






+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/08/09ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط s.s |  نظر بدهید

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:44 عصر     |     () نظر
<   <<   16   17   18   19      >