وقتی لوس بازیهای نسرین خانم معلم را عاجز کرد، حکایت شیرینی برایمان تعریف کرد:«خدا بخش» پسر یکی یکدانهی لوس و تخسِ کد خدا بود. هر کاری میکردند خوب نمیشد. کدخدا به این نتیجه رسید که برای خدابخش زن بگیرد تا خوب شود. گشتند و گشتند تا سرانجام مش رحمان حاضر شد دخترش را به خدا بخش بدهد. بعد از عروسی، خدابخش به خاطر رودربایستی که با زنش داشت بسیار خوب و آرام شد. یک روز «راحله»، زنش، به او لیستی داد و گفت: «اینها را از شهر بخر.» خدابخش به شهر رفت. وقتی که از خرید برمیگشت شب شده بود. گاریایی که خدابخش سوارش بود به خرِ بی حالی بسته شده بود و خر دیگر توان حرکت نداشت. خدابخش متحیّر مانده بود چه کند که ناگهان سگی به سراغش آمد. او که کاری از دستش بر نمیآمد و نمیدانست چه طور باید با یک سگ گرسنه برخورد کند، هر چه در گاریش بود توی سر سگ زد. ولی اثری نداشت و سگ هارتر میشد. آخر سر گریه کنان روی گاری نشست و به سگ گفت: «وِلَم نکنی میگویم کدخدا برایت زن بگیردها!»
کلمات کلیدی:
بعضی از ساعتهای درس آن قدر خسته کننده میشد که دائم از همدیگر ساعت میپرسیدیم. همیشه توی فکرم بود که چه خوب بود. هر کلاس یک ساعت دیواری داشت، ولی به خودم اجازه نمیدادم که این حرف را مطرح کنم.
تا این که یک روزِ پنجشنبه، وقتی زنگ تفریح تمام شد و به کلاس آمدم دیدم بچّهها میز خانم معلّم را گوشهی کلاس گذاشتند و مبصر روی آن ایستاده و یک لنگه کفش در دستش گرفته و توی سر میخی روی دیدار میکوبد و میگوید: «جایش خوبه؟» و بچهها با آره و نه کلاس را روی سرشان گذاشته بودند.
بالاخره ساعت مربعی قرمز رنگی با عقربههای طلایی کنار تخته همان جایی که چشم بچّهها به آن جا تسلّط داشت، قرار گرفت تا دیگر دل شورهای برای زنگ تفریح نداشته باشیم. هر وقت هم کلاسمان عوض میشد، ساعت را میزدیم زیر بغلمان و به کلاس جدید میبردیم.
کلمات کلیدی:
با سعید و امیر روی یک نیمکت مینشستیم. آن وقتها میز و نیمکتها، چوبی و جدای از هم بود. یک روز سعید که وسط میز مینشست رادیوی کوچکی که با سختی تعمیرش کرده بود و به زور صدایی اَزَش در میآمد، به کلاس آورد و با شوق و ذوق به من و امیر نشان داد. امیر که پسر ساکتی بود نگاهی کرد و لبخندی به نشانهی تحسین به سعید زد. رادیو را روشن کردم این در حالی بود که معلمِ تاریخ آقای غلامی در پای تختهی کلاس درس میداد. سعید بندهی خدا هر چه التماس کرد تا رادیو را از من بگیرد، نشد که نشد.
همان طور که موج رادیو را میپیچاندم یک مرتبه صدایی بلند شد. آقای غلامی با عصبانیّت کنار میز ما آمد و چنان کتاب را روی میز کوبید و میز را با دستش بلند کرد که رادیو به طرف ته میز سُر خورد و کنار دست امیر جای گرفت. آقای غلامی که از گوش تا گوشش سرخ شده بود و حتی کلّهی تاسش هم مثل لبو قرمز شده بود، رادیو را از کنار دست امیر برداشت، به زمین کوبید و با آجری که کنار در کلاس برای باز نگه داشتن در بود، چندین بار محکم روی رادیو کوبید، بعد هم امیر را از نیمکت بیرون کشید و کتک مفصّلی به او زد. من که آن موقع زبانم بند آمده بود، زنگ که خورد با ترس و لرز رفتم پیش آقای غلامی تا به گناهم اعتراف کنم و حقیقت را بگویم ولی آقای غلامی با غیظ نگاهی به من کرد و گفت: «اگر حرف بزنی، از همین جا ـ اشاره به پلهها کرد ـ میاندازمت پایین».
وقتی زنگ خانه به صدا درآمد، امیر با صورت ورم کرده نگاهی به من کرد و گفت: «تو چه قدر شانس داشتی!» با این حرف امیر از خجالت آب شدم و بسیار شرمنده شدم هنوز هم آن واقعه برایم عبرتآموز است و از امیر شرمسارم.
کلمات کلیدی:
آقای ستاره خیلی بی عاطفه بود، کوچکترین رفتارِ دانشآموزان را که بر خلاف نظم کلاس میدید با سختترین تنبیه جواب میداد. هر وقت درس میپرسید، دانشآموز هر چه که بلد بود یادش میرفت و به پِته پِته میافتاد؛ در این حال آقای ستاره قدم میزد و فکر میکرد و یک مرتبه جلو میآمد و هر دو لالهی گوش او را میگرفت و میمالید و به طرف بالا میکشید. در این موقع موذیانه میپرسید: «پدرت چه کاره است؟» تا دانشآموز میخواست جواب بدهد همین طور گوشش را چنان میپیچاند و به طرف بالا میکشید که نزدیک بود کنده شود و از درد زبانش یارای گفتن شغل پدرش را نداشت و سعی میکرد روی پنجهی پا آن قدر بلند شود که گوشش کمتر درد بگیرد. در این حال که روی پنجه بود، آقای ستاره با زانو توی شکمش میکوبید و نقش زمین میشد، بعد از این با نوکِ کفشش به ساق پایش میکوبید که جایش سیاه میشد و نهیب میزد: «پاشو!!» به هر زوری بود از زمین بلند میشد و آقای ستاره آخرین هنرش! را به کار میبرد و با قوزکی انگشتانش چنان به سر دانشآموز میکوبید که کلاس دور سرش میچرخید و بدتر این که پیش همکلاسی هایش خرد و شکسته میشد.
خدا را شکر که من معلم نشدم وگرنه چون تحمّل و صبر ندارم همهی دق دلی هایم را مثل آقای ستاره سر دانشآموزان خالی میکردم.
کلمات کلیدی:
در محلّهی ما معلمی زندگی میکرد، چهارشانه و درشت هیکل، لباس اتو کرده و کراوات قرمز با ریش تراشیده. سنگین و موقر، سر ساعت معیّن از کنار خانهی ما میگذشت. هر وقت او را میدیدم فکر میکردم که آقا معلم لابد چه خانه و زندگی و زن و فرزندان لوکسی دارد و حتماً خیلی هم در عیش و نوشند. تا این که برای اوّلین بار سرچشمه زن آقا معلّم را دیدم.
وقتی خواهرم او را معرفی کرد اصلاً باورم نمیشد، زنی با لباسهای مندرس، آستینهای بالا زده، دستهای زمخت و چادر به کمر بسته، دو تا سطل آهنی بزرگ پر از لباس آورده بود تا در چشمهی همسایه آب کشی کند. شیارهای صورتش حکایت از زندگی مشکل و پر رنجش میکرد.
از آن روز سالها گذشت و من با داشتن سه فرزند در کلاسهای نهضت سوادآموزی شرکت کردم و از نزدیک با سختی کار معلم آشنا شدم. خانم معلم ما هر روز سر ساعت معیّن به روستا میرفت و عصر از روستا که برمی گشت یک راست به کلاس ما میآمد. آثار خستگی از چهرهاش نمایان بود با این حال هیچ وقت با هیچ کدام از نوسوادان ترش رویی نمیکرد، فقط میگفت در مورد بچههای روستا اگر کسی ریاضی بلد نباشد تنبیه میشود که موجب میشود بچهها در ریاضی سعی بیشتری بکنند. من هم به خانم گفتم: «پس راست است که میگویند، جبر، حساب، هندسه، هر سه بلای مدرسه.»
کلمات کلیدی:
ما باید خدا را شکر کنیم که وضعمان خوب است و روزمره را میتوانیم بگذرانیم. یک همکار جدیدی برایمان آمده که طلبه است حقالتدریس قرآن درس میدهد. خیلی وضع مالیاش خراب است. نصف من بهش حقوق میدهند. بندهی خدا آه ندارد که با ناله سودا کند. سر و وضعش خوب است برایم میگوید: «دو هزار تومان از یک افغانی پول قرض کردم و کفش خریدم. یکی از شاگردهایم برایم لباس خریده تا هر وقت پول داشتم بهشان بدهم.» من هم با خودم گفتم: «خدا میداند کی بتواند با معلمی و شهریة طلبهگی قرضش را بدهد، واقعاً معلم شمعی است که میسوزد و روشنایی میدهد.»
یادحرف دوستمافتادم که در زاهدانمعلم بود و میگفت: «وقتی لباسهای اتو کشیده میپوشم از بچههای فقیر خجالت میکشم.»
داشتم این فکرها را میکردم که صحبت هایش را ادامه داد و گفت: «دو تا دختر کوچک دارم ته خیابان زاویه یک اطاقی در زیر زمین اجاره کردم ماهی چهارده هزار تومان. خانهی خرابی است، اصلاً نور ندارد...». دود از سرم بلند شد و بهش گفتم: «مادرم همیشه میگوید که فقط خدا، خدا خودش بزرگ است. من با علاقهای که به معلمی داشتم وقتی که درسم تمام شد و به آموزش و پرورش مراجعه کردم، دیدم دو هزار نفر میخواهند دست به کار شوند. مادرم میگوید:
یا رب ز تو آن چه من گدا میخواهم افزون ز هزار پادشاه میخواهم
حالا هم که میبینی معلم قرآن شدم چون از اول علاقه داشتم به دانشگاه بروم و در رشتهی علوم قرآنی ادامهی تحصیل بدهم. فقط باید آدم برود دنباله علاقهاش. من هم چون به قرآن علاقه داشتم و خیلی در این زمینه کار کردم الان این جا درس میدهم.»
کلمات کلیدی:
معلمی در هر مقطعی شور و شوق و نظم دانشآموزان همان دوره را میطلبد. بچّههای پیش دبستانی که در مکتب قرآن شاگردم بودند و ذرّه ذرّه حروف را یاد میگرفتند، پرشور و باهوش بودند. بچّههای خوب و صادقی بودند و به من که معلّمشان بودم خیلی نزدیک میشدند. من هم سعی میکردم بچّهها در حالی که درس را خوب یاد میگیرند خسته هم نشوند، هر چند که کلاس ما مطابق استاندارد نبود.
کلاسی که به ما داده بودند انباری مسجدی بود که تمیز و مرتب شده بود. ساعتهایی که ما کلاس نداشتیم، کلاسهای دیگر تشکیل میشد. این کلاس در زمستان سرد و در تابستان گرم بود. زمستانها به بچّهها میگفتم که تشک کوچکی بیاورند تا سرما زیاد اذیّتشان نکند. یکی از بچّهها لحاف سیسمونی اش را به جای تشک آورد و چه قدر ذوق میکرد که مال نوزادیاش است.
«نادر» همیشه، وقتی درس میدادم، ترانه زمزمه میکرد. خیلی ترانه بلد بود و اسم همهی فوتبالیستها را هم میدانست؛ البتّه درس قرآنش هم خوب بود و جزء بچّههای فعال بود. یک روز سر کلاس گفت: «خانم دیشب فوتبال را دیدی!؟ چه قدر قشنگ مینا نکیسا گلها را گرفت!» گفتم: «نه ندیدم.» زود گفت: «مگر شما تلویزیون نگاه نمیکنید؟ شبکه سه.» و با اشاره به کمدی که در آن وسیلهی ورزشی و توپ بود، حرفش را ادامه داد: «اگر یکی از این توپها را بیاورید و به من گل بزنید، نشان میدهم که چه طور با آن دستکشهای بزرگش گلها را گرفت».
خندیدم و گفتم: «دیگه اینجا بازی نکن! بازی جایش توی زمین بازی است. من چون درس میخوانم، وقت ندارم تلویزیون نگاه کنم، وگرنه فوتبالیستهای خوب را دوست دارم». جالب این بود که چند بار، مینا، را تکرار کرد و معلوم بود هنوز فرق بین مینا که اسم دختر است را، با نیما که اسم پسر است، نمیداند.
وسطهای سال ازدواج کردم. یک روز صبح که سر کلاس رفتم، مریم که مرا روز قبل با شوهرم دیده بود، با آب و تاب از همراهی من و شوهرم برای بچهها میگفت و شکل و قوارهی شوهرم را مو به مو تعریف میکرد، من که از دقت و نکته سنجی اش گیج شده بودم، فهمیدم این بچهها خیلی باهوشتر از آن هستند که ما تصوّر میکنیم.
در بین درس ساعتی بود که بچّهها تغذیه میخوردند. خیلی دلشان میخواست که من هم با آنها همراهی کنم و خوراکی بخورم با کمال صداقت از خوراکی هایشان به من تعارف میکردند. البته خودم از خانه نان و پنیر میبردم تا از تغذیهی آنها نخورم و خودشان سیر شوند.
آخر سال که شد، بیشتر بچّهها این قدر به من و کلاس وابسته شده بودند که دلشان نمیخواست، کلاس تعطیل شود. بعضیها شماره تلفنم را گرفتند تا با من تماس بگیرند و آخرین روز هم با اصرار بچهها عکس دسته جمعی گرفتیم.هنگام امتحانات آخر سال، از اداره درخواستی آمد مبنی بر این که بچههای زرنگ و باهوش را معرفی کنم تا در کلاسهای فوق برنامه شرکت کنند و جوایزی به همه آنها بدهند.
نادر که بچّهی باهوشی بود، زیر ورقهاش نوشتم بسیار باهوش است، خوب است تابستان در کلاس قرآن شرکت کند.
وقتی مادر نادر به کلاس آمد، گفت: «وای خانم، نه، این بچه چون خیلی به فوتبال علاقه دارد، میخواهد برود مدرسهی فوتبال».
گفتم: «اگر به او بگویید خانم معلمت گفته کلاس قرآن برنامههای خوبی مثل قرآن، ورزش، شنا، گردش و جایزه دارد، حتماً قبول میکند.» و همین طور هم شد. نادر به خاطر علاقهی به من در کلاسهای تابستانی قرآن شرکت کرد. وقتی تعطیل میشدیم من هم خیلی دلم برای بچهها و کلاس تنگ میشد. گرچه کلاس ما جایش مناسب نبود؛ وقتی پایین بودیم بوی نامطبوع توالت اذیتمان میکرد و با یک پنکه سقفی در تابستان گرم میگذراندیم و وقتی هم که بالا بودیم، زحمتم بیشتر میشد و باید برای توالت رفتن هر دانشآموز با او تا در توالت میرفتم و میایستادم تا بیاید؛ چون آدمهای ناجور آنجا میآمدند و هر کس که نماز هم نمیخواند و رهگذر بود برای استفاده از توالت میآمد، این بود که دلم راضی نمیشد که بچهها را تنها رها کنم.
با تمام اوصاف از این که عمرم را در راه تعلیم قرآن به بچههای معصوم گذراندم، خیلی راضی و خشنودم و با برکتترین سالهای عمرم همان زمان بود.
کلمات کلیدی:
دوران ابتدایی بچهها خیلی با هم صمیمی هستند. کلاس چهارم به خاطر قد کوتاهی که داشتم میز اول مینشستم و سلیمانی و ترابی هم که هر دو قد کوتاه بودند پیش من مینشستند. اسم همه را مخفف میگفتم به سلیمانی، سُلی و به ترابی، تُری میگفتم.
توی کوچه داشتم میرفتم پنیر و گردو بخرم که دیدم سُلی و تُری با همدیگر ترک موتور نشستهاند من هم که خسته بودم و نمیتوانستم تا سوپر سر کوچه پیاده بروم با دیدن تُری با صدای بلند صدایش کردم. تُری و سُلی از موتور پایین آمدند بعد از دوازده سال همدیگر را میدیدیم. یک دیدهبوسی مفصّل با آنها کردم و ترک موتور با هم تا خیابان رفتیم.
سلیمانی برایم تعریف میکرد و میگفت: «چهار ساله که بودم کلاس اول را خواندم چون سه سال زودتر به مدرسه رفتم خیلی بهم فشار آمد. همیشه از همکلاسیهایم کوچکتر بودم و درسها را دیرتر میفهمیدم. حالا هم شش سال است که مهندسی متالوژی میخوانم اما هنوز تمام نکردهام.» من از حرفهای سُلی تعجب کرده بودم که چطور ممکن است سه سال زودتر به مدرسه برود. سلیمانی خودش حرف هایش را ادامه داد و گفت: «پدرم سه تا زن دارد. یک برادر داشتم که سه سال قبل از تولد من مرده بود. پدر و مادرم بعد از تولدم شناسنامهی او را به من دادند و در واقع من برایشان ارزش مرده داشتم.» آه سردی از نهادش بیرون آمد.
دوستم تُری برایم تعریف میکرد و میگفت: «کاردانیِ حرفه و فن در تربیت معلم قبول شدم رفتم دو سال درس خواندم و دبیر حرفه و فن دهات شدم. همین شاخهی کاریم را سخت بهش چسبیدم و آن قدر در این زمینه خوب کار کردم که از من درخواست شد که شهر درس بدهم، من هم که از خدا میخواستم، به شهر آمدم. الان سه، چهار تا مدرسهی راهنمایی درس میدهم و کار و بارم هم خوب است.»
کلمات کلیدی:
عاطفه رویش نمیشد خیلی با معلّمها حرف بزند. ولی کم و بیش اولیاء مدرسه از وضعش خبر داشتند. پدرش پیر و مریض بود. عاطفه در مهربانی با مادر نابینای خود چیزی فروگذار نمیکرد، از پدرش هم غافل نبود با این که در سختی فراوان در اتاق سیزان نموری زندگی میکردند، خیلی قدردان پدر و مادرش بود. از بچّهها شنیدم که پدرش معتاد است.
یک روز غایب کرد. فردای آن روز بسیار ناراحت بود و ناظم علت غیبتش را پرسید. او با اشک و بغض گفت: «پدرم مرده بود.» ناظم با بی احساسی تمام گفت: «برای آن پدر که تو نباید غایب بشوی» من که کنار عاطفه ایستاده بودم، از شنیدن حرف ناظم بیعاطفه مثل برق گرفتهها شدم و با فریاد بی صدا گفتم: «ای ناظم بی عاطفه! اگر پدر پیر و مریض و فقیر خودت در خانه خرابهای میمرد باز هم همین حرف را میزدی».
مرگ فقرا و ننگ بزرگان این هر دو متاعی است که آوازه ندارد
دوران راهنمایی بچّهها خیلی با هم خوب هستند. همهی حرفها و درد دلهایشان را با صداقت، بدون رودربایستی به همدیگر میگویند. لیلا همکلاسی دیگرمان دختری بسیار لوس و مامانی و زیبا بود و به این زیبایی خیلی مینازید. این بار هم چند روز لیلا غایب شد وقتی به مدرسه آمد خیلی ناراحت بود با قیافهای غم ناک و گرفته پشت میزش نشست. وقتی معلم به کلاس آمد. علّت غیبت چند روزهی لیلا را پرسید. لیلا ایستاد و با سوز زد زیر گریه و گفت: «خانم یک خواهر معلول داشتم که سه روز پیش از دنیا رفت و...». معلم در حالی که لبانش را بالا انداخته بود با بی اعتنایی گفت: «برای آن خواهر که نباید گریه کرد.» لیلا دلش آتش گرفته بود. با حرف معلم اشک روی صورتش خشک شد و پایش سست شد و روی نیمکت افتاد. ما که مثل جوجه در دستان معلم بودیم، جرأت دم زدن نداشتیم و معلم هم فهم شنیدن نداشت.ش
کلمات کلیدی:
زمان دانش آموزی ما به آموزش احکام اهمیّتی نمیدادند. من فکر میکردم اگر دستشویی نروم وضویم باطل نمیشود. بنابراین یک روز با پای برهنه رفتم حیاط و رو به قبله ادرار کردم و دزدکی به اتاق آمدم و به نماز ایستادم بعد از من خان داداش به حیاط رفت. وقتی برگشت مرا صدا زد و با همان مهربانی همیشگیاش گفت: «انسان اگر دستشویی هم نرود، ولی ادرار کند وضویش باطل میشود. رو به قبله ادرار کردن هم حرام است.» و به من یادآوری کرد دیگر پای برهنه به حیاط نروم؛ ولی حالا به برکت خون شهدا و جمهوری اسلامی احکام را ذره ذره با قلم شیرین در درسهای مدارس میگنجانند. به طوری که اگر یک دانشآموز در مدرسه هنگام نماز لباسش پاک نباشد ناراحت است که نمیتواند هم گام با بچّهها در نماز جماعت شرکت کند.
کلمات کلیدی: