سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بدترینِ برادرانت، شخص فریبکار چاپلوس است . [امام علی علیه السلام]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین
عشق به شمال انگاربا وجود زهرا عجین شده بود.از هشت سالگی هر سال تابستان می گفت :"من را شمال ببر."من هم به خاطر دست تنگی می گفتم :"چه طور؟"خلاصه سالها گفت وگفت تا بعد از بیست سال حقوق بگیر شد و گفت امسال برویم شمال .من که تا حالا نرفته بودم در صدد منصرف کردن او برآمدم می گفتم همدان خودمان شبیه شمال است،بیا برویم آنجا غار علیصدر هم می رویم.دخترم قبول نکرد وهر طور بود گفت من فقط شمال می روم.قرار شد به همراه خانواده ی برادرش به سفر برود .روز آخر گفت :"مادر تو هم بیا."من که از جاده های پرپیچ وخم شمال می ترسیدم و به قول آیت الله بهجت توحیدم ضعیف بود ،نشستن در ماشین هم همزمان چند مشکل برایم ایجاد می کرد ،بالاخره به خواست خدا رضایت دادم و عازم سفر شدم.پسرم با خانواده اش با ماشین سواری پشت سر اتوبوس ما  آمدند .جاده بسیار سرسبز و دیدنی بود ،من دهها بار جاده را از تلوزیون دیده بودم ولی آب وهوای شمال و آن طبیعت زیبا واقعا اعجاب انگیز است .با دیدن آن همه زیبایی الله اکبر و سبحان الله را از عمق وجود می گفتم. ساعت 4 بعداز ظهر به رودسر رسیدیم مرکز رفاهی فرهنگیان ظاهرا آماده مهمان بود .من که مرکزرفاهی مراکز استان های دیگر را دیده بودم فکر میکردم اینجا هم همان امکانات را دارد نگو که اینجا شهر محروم است وچند مدرسه قدیمی را رنگ آمیزی کرده بودند واسمش را مرکز رفاهی نامیده بودند.یک اتاق چهار نفره به ما دادند موکت اتاق آنقدر کثیف بود که با کراهت روی آن قدم می گذاشتم سالن ها تمیز بود اما وارد دستشویی وحمام عمومی نمی توانستیم بشویم .آشپزخانه هم مشترک بود صبح ها تمیز ومرتب بود.با آمدن مهمان ها شلوغ می شد .انگار خانه خاله شان آمده اند اول خانم ها به آشپز خانه می آمدند و چای برقرار می کرند  بعضی ازمرد ها هم به کمک همسرانشان می شتافتند و برای شستن ظرف ها خود را می رساندند.امان از ظرفی که آنها میشستند دیگر به سینک ظرفشویی نمی شد نگاه کرد.همسر گرامیشان  هم در کنارشان ماهی و مرغ و سیب زمینی سرخ می کرد که با برنج شمال نوش جان نمایند .بعد از آن نوبت حمام رفتن بود یک حمام در نداشت ،دیگری آب نداشت.یک حمام درست هم بود که برای آن صف کشیده بودند در رابطه با دست شویی ها هم نمی توانم صحبت کنم آنجا خود جاذبه گردشگری ویژه دارد که در این مقال نمی توان به آن پرداخت.من که ازنظافت چی خجالت می کشیدم و می دیدم که در این مکان فرهنگ به کار نرفته است پیشنهاد دادم که یک کلاس آموزش نظم ونظافت در این مکان برگزار نمایند و جز ء ساعات ضمن خدمت محسوب نمایند البته همه ی آنها معلم نبودند هرکس شماره پرسنلی یک فرهنگی را ارایه می داد او را می پذیرفتند.ما که سه نفر از خانواده یمان فرهنگی بودند از اتاقی که بودیم عذرمان  را خواستند و یک غیر فرهنگی که با کد پرسنلی یک ناظم مدرسه آمده بود را جای ما گذاشتند حالا فهمیدم:از ماست که بر ماست
بعضی از مهمانها با ماشین های پنجاه ،شصت ملیونی آمده بودند خانه معلم که شبی بیست هزار تومان بدهند و از کرایه های صدو پنجاه  هزار تومانی نجات یابند و پولشان را روی هم ذخیره کنند.حدود سی سال پیش پسرم شاگرد ممتاز و قاری قرآن کریم بود.در مسابقات کشوری رتبه آورده بود اختتامیه مسابقات در شهر رامسر بود معلم قرآنش او را به رامسر برده بود.در آن جلسه وزیر آموزش و پرورش از آنها تقدیر کرده بود و به پسرم لباس ورزشی و کره ی زمین اهدا نموده بود.همان زمان وقتی برگشت گفت عزیز جان آرزو داشتم تو هم آنجا کنار من بودی و رامسر را می دیدی .بعد از حدود سی سال خدا فرزندم را به آرزویش رساند و مرا به رامسر برد در حالی که امتحان دکترا داده بود وخوشحال  که مادرش را به آرزویش رسانده است.
خدا را شاکرم که در این سفر میلیارد ها  نعمت خدادای و رایگان که ندیده بودم ،مشاهده نمودم.و به قول قرآن کریم "و ان تعدوا نعمه الله لا تحصو ها".
راستی در این معجزه ی قرن 21 که شامل حال ما شد نوه ی گلم سجاد جان خیلی اصرار داشت مرا سوار تله کابین رامسر کند  حتی همراهم سوار تله کابین شد که مبادا پشیمان شوم .با سوار شدن به تله کابین وگفتن بسم الله الرحمن الرحیم با صدای بلند و خواندن دعا و نگاه به درختان بیشتر یادم می آمد :
برگ درختان سبز در نظر هوشیار                     هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
بالای تله کابین رسیدیم بسیار زیبا بود  علاوه بر جنگل دریا را هم می دیدیم .از تله کابین که برگشتیم به اصرار دخترم رفتیم کنار دریا تا سوار قایق شویم با نگاه به دریا یاد شهیدان می افتادم که خدایا چه قدر از رزمندگان در کارون به درجه شهادت نایل شدند.در همه ی شهر های شمال عکس شهدای آن منطقه  را در بلوارها ومیادین آذین نموده بودند .با دیدن عکس ها شرمنده می شدم و به قول آقای قرائتی خدایا ما خائن به خون شهدا نشویم در کنا دریای خزر دختران باربی و آرایش کرده با لباس مخصوص ،محیط زیست را از اشغال های مسافران بی تربیت پاک می کردند.بر خود واجب دانستم سخنی بگویم و انها را راهنمایی کنم آنها هم زرنگ بودند و پیشنهاد دستکش و کیسه زباله برای همکاری را دادند.
با شنیدن صدای  روح افزای اذان ظهر به نماز خانه تله کابین رفتیم .مکان بسیار زیبایی بود همچون نگینی در آنجا می درخشید،چهار قل روی دیوارهایش منقش بود.با هرتیپ و قواره ای برای  خواندن نماز  می آمدند.
فردای آن ر وز  قصد رفتن به سفید آب را داشتیم .نوه ی گلم سجاد جان آن روز صبح زود از جایش بلند نمی شد و می گفت:" من سفید آب نمی آیم ،سفید آب مال حمام است بریم چه کار کنیم .قم سفید آب هست ."پدرش توضیح داد که سفید آب یک منطقه ی زیبای گردشگری است ،رود خانه ای در آنجا هست که بسیار دیدنی است .این رود از جنگل سرچسمه می گیرد آب بسیار زلال و خنکی جاری است .
 در شمال باران رحمت الهی رایگان و بی منت  و با صدایی دل انگیز و نشاط آور در اکثر ساعات شبانه روز می بارد.به همین خاطر  لباس ها همیشه مرطوب است و خشک کردن آنها کمی طول می کشد.مسافران با خود لیاس های متعدد می آورند واگر هم کم  لباس بیاورند آنجا مجبور به تهیه ی لباس می شوند.نوه ی گلم سجاد تربیت یافته که در هوای  پنجاه درجه ی قم جوراب بپوشد،در آنجا جورابش خیس شد به اتفا ق پدرش رفت تا جوراب بخرد . مغازه دار به او گفته بود دستت را مشت کن تا اندازه مشتت جوراب بدهم.سجاد که متوجه نشده بود ،پشتش را به مغازه دار کرده بود .مغازه دار هم  متعجب شده و دوباره گفته پسر جان چرا پشتت را کرده ای .دستت را مشت کن و به من نشان بده تا جوراب اندازه ی پایت را بدهم.سجاد و پدرش به خانه آمدند و داستان را برای ما تعریف کردند و اتاق را با خنده های بلند روی سرشان گذاشتند.
در این سفر بیش از پیش به معلمی علاقه مند شدم و این سفرنامه ،مختصری از سفر چند روزه ی یک خانواده ی فرهنگی را بیان نمودم و یادم آمد پدرم که می فرمود:
هر کس که سفر کند پسندیده شود                            در عین کمال نور هر دیده شود
پاکیزه تر از آب نباشد چیزی                                        یک جا که مکان نمود ،گندیده شود 

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 2:58 عصر     |     () نظر