سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بارالها ! ... قلبم را از وحشت آفریدگانِ بدت بپوشان، و انس به خود و دوستان و فرمانبرانترا به من ببخش . [امام سجّاد علیه السلام ـ در دعایش ـ]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین

وقتی‌ مدرسه‌ می‌رفتم‌ با همه‌ی‌ سختی‌هایی‌ که‌ در این‌ راه‌ می‌کشیدم‌ دلم‌ می‌خواست‌ معلم‌ بشوم‌ و به‌ بچّه‌های‌ محروم‌ کمک‌ کنم‌.

در گرمای‌ تابستان‌ و سرمای‌ بیست‌ درجه‌ زیر صفر، همه‌ی‌ همّ و غمّ من‌ این‌ بود که‌ چطور می‌توانم‌ زحمات‌ پدرم‌ را جبران‌ کنم‌. پدرم‌ کارگر خانه‌ها بود. سواد نداشت‌ ولی‌ یک‌ دنیا پاکی‌ و صداقت‌ در رفتار و نگاهش‌ بود، به‌ همین‌ دلیل‌ محرم‌ راز خیلی‌ از خانواده‌ها بود.

تابستان‌ها حوض‌ خالی‌ می‌کرد، ظرف‌ می‌شست‌، نان‌ می‌خرید و در زمستان‌های‌ طولانی‌ برف‌ پارو می‌کرد و پیتی‌ چهل‌ و پنج‌ ریال‌ نفت‌ می‌خرید و پنج‌ یا ده‌ ریال‌ مزدش‌ بود. هر چه‌ می‌توانست‌ کار می‌کرد و وقتی‌ کارش‌ تمام‌ می‌شد با خستگی‌ تمام‌ به‌ خانه‌ برمی‌گشت‌.

افرادی‌ که‌ پدرم‌ برایشان‌ کار می‌کرد بعضاً از طبقه‌ی‌ مرفّه‌ بودند. به‌ همین‌ دلیل‌ درد پدرم‌ را درک‌ نمی‌کردند و به‌ اندازه‌ی‌ کارش‌ هم‌ پول‌ نمی‌دادند. خواهر بزرگترم‌ می‌گفت‌: «درس‌ خواندن‌ در خانه‌ی‌ کوچک‌ و فرزندان‌ متعدّد با آمد و رفتِ مهمان‌ و فامیل‌، مشکل‌ است‌». ولی‌ نگاه‌ به‌ چهره‌ی‌ خسته‌ی‌ پدر و دستان‌ از کار، کج‌ و معوج‌ شده‌اش‌ مرا از ذرّه‌ای‌ غفلت‌ باز می‌داشت‌.

پدرم‌ گرچه‌ سواد نداشت‌ ولی‌ خوب‌ و بد را می‌فهمید. گاه‌ گاهی‌ که‌ وقت‌ می‌کرد برایمان‌ از جوانی‌اش‌ و رفیق‌های‌ ناباب‌ تعریف‌ می‌کرد و می‌گفت‌: «رفیق‌ هایم‌ به‌ من‌ می‌گفتند: بیا برویم‌ سینما.»

من‌ هم‌ می‌گفتم‌: «اول‌ برای‌ من‌ آب‌ نبات‌ بخرید. تا به‌ سینما بیایم‌.» وقتی‌ پولشان‌ را می‌دادند آب‌ نبات‌، دیگر پولی‌ برای‌ سینما نمی‌ماند. هنگامی‌ که‌ سیگار به‌ من‌ تعارف‌ می‌کردند می‌گفتم‌: «این‌ تلخ‌ است‌ چیز شیرین‌ بدهید بخورم‌!» حرف‌های‌ پدرم‌ سال‌ هاست‌ که‌ در گوشم‌ مانده‌ و بر صفحه‌ی‌ قلبم‌ حک‌ شده‌ است‌.

مادرم‌ هم‌ با این‌ که‌ بی‌سواد بود، همیشه‌ ما را تشویق‌ به‌ درس‌ خواندن‌ می‌کرد و می‌گفت‌: «می‌بینید که‌ پدرتان‌ یک‌ لقمه‌ نان‌ حلال‌ را با چه‌ مشقّتی‌ به‌ خانه‌ می‌آورد. درستان‌ را بخوانید تا برای‌ خودتان‌ کسی‌ بشوید. ما که‌ بدبخت‌ شدیم‌!»

اما با وجود بی‌ سوادی‌ و کارگری‌ پدر و مادرم‌، خانه‌ی‌ ما همیشه‌ از زحمت‌های‌ مادرم‌ شسته‌ رُفته‌ و مرتّب‌ بود.

با هر مشکلی‌ بود دیپلم‌ گرفتم‌ و در کنکور شرکت‌ کردم‌ و در مقطع‌ فوق‌ دیپلم‌ قبول‌ شدم‌. مادرم‌ از شادی‌ می‌خواست‌ قالب‌ تهی‌ کند. من‌ دومین‌ فرزندش‌ بودم‌ که‌ دیپلم‌ گرفتم‌ و می‌خواستم‌ ادامه‌ی‌ تحصیل‌ بدهم‌.

وقتی‌ مدرکم‌ را گرفتم‌، در یکی‌ از شهرک‌های‌ فقیر نشین‌ معلم‌ شدم‌. در آن‌ سال‌ها جوان‌ پاک‌ سرشتی‌ به‌ خواستگاری‌ ام‌ آمد. در یک‌ جلسه‌ی‌ ساده‌ مراسم‌ خواستگاری‌ برگزار شد و بعد از مراسم‌ قند شکستن‌ و خرید ساده‌، ما به‌ عقد هم‌ درآمدیم‌.

از همان‌ روزهای‌ اول‌ همسرم‌ که‌ خودش‌ دبیر بود مرا تشویق‌ می‌کرد ادامه‌ تحصیل‌ بدهم‌. خدا را صد هزار مرتبه‌ شکر در رشته‌ی‌ مورد علاقه‌ام‌، ادبیات‌، ادامه‌ تحصیل‌ دادم‌ و لیسانس‌ گرفتم‌.

الان‌ مدیر مدرسه‌ هستم‌. با تک‌ تک‌ بچّه‌های‌ مدرسه‌ احساس‌ دوستی‌ و همدردی‌ می‌کنم‌. آن‌ها را که‌ می‌بینم‌ یقین‌ دارم‌ با دلی‌ پر امید به‌ فرداهای‌ روشن‌ قدم‌ به‌ مدرسه‌ می‌گذارند و یاد دوران‌ تحصیل‌ خودم‌ می‌افتم‌ که‌ چطور درس‌ می‌خواندم‌؛ وقتی‌ به‌ خانه‌ می‌رفتم‌ مواظب‌ بودم‌ درسم‌ را خوب‌ بخوانم‌؛ به‌ یاد شب‌های‌ تابستان‌ می‌اُفتم‌ که‌ توی‌ حیاط‌ کوچکمان‌ می‌خوابیدم‌ و ستاره‌های‌ آسمان‌ را جمع‌ و تفریق‌ می‌کردم‌ و در حال‌ ضرب‌ و تقسیم‌ چشم‌ هایم‌ سنگین‌ می‌شد.

وقتی‌ نسیم‌ خنکای‌ صبح‌ به‌ صورتم‌ می‌خورد بیدار می‌شدم‌ و می‌دیدم‌ پدرم‌ رو به‌ قبله‌ برای‌ نماز نشسته‌ و با خدای‌ خودش‌ راز و نیاز می‌کند.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 3:58 عصر     |     () نظر