سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سخنی از سخنان حکمت که مرد مؤمن می شنودـ و به آن عمل کند یا آن را بیاموزد ـ بهتر از عبادت یک سال است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین

معلم‌ زبانم‌ خیلی‌ سخت‌ گیر و جدّی‌ است‌ و معتقد است‌ که‌ جنگ‌ اول‌ بهتر از صلح‌ آخر است‌. جلسه‌ی‌ اول‌ سر کلاس‌ با بچه‌ها اتمام‌ حجت‌ کرد و گفت‌: «هر جلسه‌ قبل‌ از این‌ که‌ بیایم‌ سر کلاس‌ باید تخته‌ پاک‌ کن‌ را بشویید و تخته‌ را با تخته‌ پاک‌ کن‌ مرطوب‌ هر روز یک‌ نفر پاک‌ کند.» ما که‌ از او خیلی‌ می‌ترسیدیم‌ مجبور بودیم‌ که‌ هر روز به‌ نوبت‌، از اول‌ دفتر نمره‌، یک‌ نفرمان‌ تخته‌ را پاک‌ کند. هنگام‌ تدریس‌ معلم‌ هم‌ تا تخته‌ پُر می‌شد، زود می‌رفتیم‌ تخته‌ را پاک‌ می‌کردیم‌. چون‌ معلم‌های‌ ما در طول‌ یک‌ ساعت‌ و نیم‌ کلاس‌ همه‌اش‌ روی‌ پا ایستاده‌ بودند و گچ‌ می‌خوردند.

آخرهای‌ ترم‌ معلم‌ زبان‌ خوش‌ اخلاق‌تر شده‌ بود و با ما راه‌ می‌آمد. اخلاقش‌ مثل‌ این‌ بود که‌ آدمی‌ از بالای‌ کوه‌ به‌ پایین‌ بیاید. اول‌ خیلی‌ سخت‌ گرفت‌ تا بچه‌ها را ادب‌ کند و بعداً کم‌ کم‌ آرامتر و خوش‌ اخلاقتر شد، تا این‌ که‌ کتاب‌ زبان‌ انگلیسی‌ سال‌ سوم‌ را به‌ خیر و خوشی‌ با او به‌ اتمام‌ رساندیم‌.

من‌ اول‌ ترم‌ به‌ خاطر سخت‌گیری‌ها و شیوه‌ی‌ درس‌ دادنش‌ اصلاً او را قبول‌ نداشتم‌. اما قضاوت‌ زودهنگام‌ من‌ اشتباه‌ بود. آخر ترم‌ شب‌ امتحان‌ فهمیدم‌ که‌ چه‌ قدر دبیر خوبی‌ بوده‌ است‌. از اول‌ ابتدایی‌ تا الان‌ که‌ سوم‌ دبیرستان‌ هستم‌ این‌ همه‌ امتحان‌ داده‌ام‌ ولی‌ هیچ‌ شب‌ امتحانی‌ تا به‌ حال‌ این‌ طور برای‌ معلم‌ دعا نمی‌کردم‌ فقط‌ می‌گفتم‌: «خدا پدرش‌ را بیامرزد.»

«برای‌ آشنایی‌ بچه‌ها با مشاغل‌، از خانم‌ دکتری‌ که‌ می‌خواست‌ فوق‌ تخصص‌ بگیرد دعوت‌ کرده‌ بودند تا به‌ مدرسه‌ بیاید. استاد دانشگاه‌ بود و در بیمارستان‌ها هم‌ جراحی‌ می‌کرد. محل‌ کارش‌ تهران‌ بود می‌گفت‌: دو تا دختر و دو تا پسر دارم‌ تمامی‌ کارهای‌ خانه‌ را بین‌ بچه‌ها تقسیم‌ کردیم‌ هفته‌ که‌ شش‌ روز است‌ هر دو روز یکی‌ از دخترهایم‌ به‌ عنوان‌ خانم‌ خانه‌ مسؤول‌ کارها می‌باشد خودم‌ هم‌ دو روز آخر هفته‌ خانه‌ هستم‌. شوهرم‌ هم‌ کارها را با پسرهایم‌ تقسیم‌ کرده‌ است‌. درس‌ بچه‌ هایم‌ خیلی‌ خوب‌ است‌ در کارهای‌ جنبی‌ هم‌ شرکت‌ دارند و هیچ‌ لطمه‌ای‌ به‌ درسشان‌ وارد نمی‌شود. هر کدام‌ به‌ خاطر کار مثبتی‌ که‌ انجام‌ می‌دهند جایزه‌ می‌گیرند. دخترم‌ وقتی‌ یک‌ کتاب‌ انگلیسی‌ را ترجمه‌ کرد برایش‌ یک‌ کامپیوتر خریدم‌. در ادامه‌ی‌ صحبت‌ هایش‌ می‌گفت‌: متأسفانه‌ افتخار خانواده‌ها این‌ شده‌ است‌ که‌ وقتی‌ خواستگاری‌ برای‌ دخترشان‌ می‌آید با افتخار می‌گویند که‌ تا به‌ حال‌ دست‌ به‌ سیاه‌ و سفید نزده است‌!»

تابستان‌ در مدرسه‌ کلاس‌های‌ کنکور بود. دبیر زبانمان‌ مرد بود. خیلی‌ سعی‌ داشت‌ کلاس‌ را شاد نگه‌ دارد. سر کلاس‌ از بیست‌ و نه‌ سال‌ تجربه‌ی‌ معلمی‌ و شاگردهایش‌ صحبت‌ می‌کرد و می‌گفت‌: «هشت‌ سال‌ جنگ‌، تابستان‌ها جبهه‌ بودم‌ و زمستان‌ها هم‌ در مجتمع‌ رزمندگان‌ درس‌ می‌دادم‌ وقتی‌ جبهه‌ بودم‌ یک‌ روز ساعت‌ پنج‌ صبح‌ یکی‌ از شاگردانم‌ آمد و مرا بیدار کرد و گفت‌: «ساعت‌ هشت‌ امتحان‌ نهایی‌ زبان‌ دارم‌ این‌ سه‌ ساعت‌ نکات‌ مهم‌ کتاب‌ زبان‌ را برایم‌ بگویید» من‌ هم‌ در حدّ توانم‌ تا ساعت‌ هشت‌ برایش‌ توضیح‌ دادم‌. خودم‌ مصحح‌ امتحان‌ نهایی‌ بودم‌. برگه‌اش‌ را که‌ تصحیح‌ کردم‌ هیجده‌ و نیم‌ شد.

بعد از مدتی‌ که‌ به‌ شهرم‌ آمدم‌ دبیرستان‌ شهدای‌ چهارمردان‌ درس‌ می‌دادم‌. یک‌ روز زنگ‌ تفریح‌ روی‌ میز دفتر دیدم‌ بالای‌ یک‌ کاغذی‌ نوشته‌ است‌ «وصیّت‌ نامه‌ی‌ شهید محمد تقی‌ سپهر» جا خوردم‌، همان‌ دانش‌ آموزی‌ بود که‌ به‌ او زبان‌ درس‌ داده‌ بودم‌. خیلی‌ ناراحت‌ شدم‌. حدود یک‌ ماه‌ بعد که‌ جواب‌ کنکور سراسری‌ آمد، روزنامه‌ را نگاه‌ کردم‌ و دیدم‌ در رشته‌ی‌ پزشکی‌ در تهران‌ قبول‌ شده‌ است‌. خودش‌ شهید شد و نامش‌ باقی‌ ماند.

چقدر از شاگردهایم‌ صبح‌ با هم‌ سر یک‌ کلاس‌ بودیم‌ و عصر خبر شهادت‌ آن‌ها را می‌شنیدم‌. خوش‌ به‌ حال‌ آن‌ها که‌:  «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون‌»  اَند؛ نزد پروردگارشان‌ روزی‌ می‌خورند. وشا آنان‌ که‌ با عزّت‌ ز گیتی‌ بساط‌ خویش‌ برچیدند و رفتند.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 3:57 عصر     |     () نظر