در کلاسهای نهضت سوادآموزی درس میخواندم. کلاس درسمان یک دکان بود و هیچ امکاناتی جز تختهی سبز و گچ سفید نداشتیم. یک روز خانم معلّم سر زنگ انشاء گفت: «دربارهی چهار فصل انشاء بنویسید.»
شاگردان کلاس که اکثراً مُسِنْ و بعضاً جوان هم بودند، انشاء نوشتن برایشان کار خیلی مشکلی بود. من که سالها به بچّههایم توی خانه انشاء میگفتم انشاء نوشتن برایم کاری نداشت. خود کار را که روی برگهی دفترم گذاشتم خودش جلو میرفت و تراوشات مغزم را مینوشت:
اوّل بهار، آغاز عید نوروز باستانی است. خانوادهها هر کدام به فرا خور حال و پولشان آن را با امید به خدا شروع میکنند.
در بهار، طبیعت دوباره زنده میشود و از زمین مرده گیاه زنده بیرون میآید، در واقع اول زمین گرم میشود، بعداً گیاهان جوانهزده، سر از خاک بیرون آورده و درختان شکوفه میکنند. ضمناً دانشآموزان هم خود را برای امتحانات ثلث سوم آماده میکنند و با این کار بهار را پرشورتر میکنند.
پرندگان در بهار بهتر آواز میخوانند و از کوهساران آب با تمام زیبایی هایش به طرف جویهای کوچک و بزرگ روان میشود.
تابستان، با گرمتر شدن هوا شروع میشود و شکوفهها کم کم تا آخر تابستان به میوه تبدیل میشوند؛ انواع میوههای خدادادی که قلم حقیر، عاجز از بیان آن هاست.
کشاورزان در تابستان بیشتر تلاش میکنند تا زراعتشان بهتر ثمر دهد. فصل تابستان اکثر خانوادهها را به تلاش و جنبش دعوت میکند تا به کوه و دشت و صحرا که لباس سبز به تن کرده است بروند. انسان از این زنده شدن طبیعت و زیبایی بیشتر به یاد خدا میافتد و با یاد خدای مهربان از این همه زیبایی استفاده کرده و شکرگزاری میکند.
پائیز با طلایی شدن طبیعت شروع میشود. در واقع پاییز خبر از آمدن برف سفید و سرما میدهد. مدارس باز میشوند. بچّهها با رفتنشان به مدرسه با شور و شوقی که دارند مادرانشان را هم تشویق به درس خواندن میکنند که این کار یکی از زیباییهای پاییز است.
در این هنگام خانوادهها به فکر زمستان میافتند و کشاورزان در این فصل بیشتر از همه، زیباییهای طبیعت را لمس میکنند و آفریدگار جهان را شکر گزارند زیرا از زمین مرده، دانهها با آب بارانِ زیبایِ بهاری زنده شدهاند و این همه محصول را در پاییز برایشان به بار آورده است.
زمستان با سرمای بیشتر شروع میشود و آسمان درِ رحمتِ خود را به سوی بندگان باز میکند. برف زمستانی آرام آرام و بی صدا همه جا را سفید پوش و زیبا میکند. این حالت در مناطق سردسیر بیشتر است؛ هر روز صبح که از خواب بیدار میشویم شاهد برف تازهای هستیم که حیاط خانهمان را سفید پوش کرده است و همین برف ارزان و در واقع رایگان و خدادادی است که کوهها را میپوشاند و رودخانهها هم، بهاران از آب زلال و روان برف پُر آب میشوند و دوباره طبیعتِ زیبای بهار شروع میشود و از زمین مرده گیاه زنده به خواست خدا میروید.
در تمام مدتی که انشاء میخواندم کلاس ساکت شده بود و همهی شاگردان با تعجّب به من نگاه میکردند. خانم معلّم به من نمرهی بیست داد. آن روز از این که نمرهی بیست گرفتم خیلی خوشحال شدم. چیزی که همواره مرا در کلاس درس عذاب میداد تبعیض شدیدی بود که در بین نوسوادان وجود داشت.
چند شاگرد فقیر افغانی بودند که درسشان خیلی خوب بود، امّا وضع لباسشان خوب نبود. مخصوصاً یکی از آنها که شوهرش کارگر بود. یک روز که ژاکت و مقنعهاش را شسته بود به جای ژاکت، کت شوهرش و به جای مقنعه لنگ حمام شوهرش را به سرش بسته بود. نقطهی مقابل آن شخص، فخری، شاگردی بود که هر روز با یک لباس میآمد. چهار تا النگوی ضخیم در دستش و یک زنجیر کلفت طلا گردنش بود. اصلاً لباس پوشیدنش نظم نداشت همیشه شلخته و نامرتب بود. یک روز که پیراهن ژرژتِ عنابی پوشیده بود گفت: «سردم است. چون توی خانه شوفاژ هست من توجّه نداشتم و همین طوری آمدم.» من هم گفتم: «چون با لباس جشن عقد آمدهای؟!» بعدها که حساب کردم دیدم در مدت یک دوره سواد آموزی در زمان جنگ تحمیلی پانزده جور لباس پوشید. در حالی که اگر عاقلانه فکر میکرد میتوانست لباسهای متعدد را در کلاس سوادآموزی نپوشد و با یکی دو لباس ساده، سال تحصیلی را به پایان برساند. البتّه هر کس هر چه در توان داشت میپوشید و سر کلاس پُز میداد.
فخری سر کلاس برای نوسوادان تعریف میکرد: «حامله که بودم روزه میگرفتم و قالی میبافتم. حالا هم نود هزار تومان از طلاهایم را که از پول قالیبافی به دست آوردهام فروختهام و سر پول خانهمان گذاشتهام.» همین موقع بود که صدای خانم معلم، کلاس را ساکت کرد و گفت: «خواهران محترم، کمکهای مالیتان را برای کمک به جبهه جلسهی بعد بیاورید.» فخری اجازه نداد حرف خانم معلم تمام شود و زود گفت: «من که شرمندهام، یک سکهی بهار آزادی را دادهام شوهرم برای کمک به جبهه برده است.»
خلاصه در کلاس سواد آموزی خانمها از هر دری تعریف میکردند و کمتر درس میخواندند از دامادی پدرشان تا عروسی مادرشان ـ هر کس هر چه یادش میآمد ـ میگفت. خانم معلم هم رعایت ادب را در برابر شاگردهای بزرگتر از خودش میکرد و صبر میکرد تا همهی حرفها زده شود.
کلمات کلیدی: