من و مهری سالها با هم همسایه و دوست صمیمی بودیم. مهری تمام درد دلها و مشکلات زندگیاش را برای من تعریف میکرد: «در خانوادهی نه نفری با مشکلات بسیاری درس خواندم و تنها من معلم شدم. در تمام دوران مدرسه کسی را نداشتم تا در درسها کمکم کند و حتی برای تشویق کردنم یک مداد بخرد. تنها به فکر درس بودم تا بتوانم زحمات پدر و مادرم را جبران کنم. کلاس سوم دبیرستان آستین روپوشم وصله داشت. یک روز که مریض بودم و به مدرسه نرفتم، دوست چند سالهام سراغم آمد و گفت: «زنگ تفریح بین بچهها تو را از وصلهی لباست میشناختم و چون امروز آستین وصله داری ندیدم، آمدم تا احوالت را بپرسم.»
من و مهری سالهای جنگ با هم خیلی صمیمی بودیم، مثل دوتا خواهر دلسوز و مهربان همدیگر را در کارها کمک میکردیم. در زمان جنگ شوهرم در خانه نبود. اغلب شبها توی خانه با بچههایم تنها بودم و خیلی میترسیدم. هر شب به مهری میگفتم که موقع خواب پیش ما بیاید. نمیگذاشت حرفم تمام شود خیلی زود لباسهایش را میپوشید و میآمد پیش ما، توی اتاق دوازده متری سرد میخوابید.
در آن زمان کمترین امکانات مادی برای پدر و مادر خدا بیامرزش فراهم نبود که برایش چیزی بخرند. مهری هم دختر فهمیدهای بود و از حال و روز آنها خبر داشت.
همیشه خدا را شکر میکرد که بعد از این همه سختی، معلم کلاس اوّل شده و میتواند بدین وسیله محبّتی کوچک در حق آنها بکند. تمام دوران معلمیاش را در مناطق محروم درس میداد.
وقتی که ازدواج کرد از زندگی و بچههایش بسیار راضی بود و میگفت: «چون به حرف پدر و مادرم گوش دادهام و ملاحظهشان را در زندگیام کردهام شکرِ خدا بچههایم خیلی حرف گوش کن و خوب هستند. دخترم کلاس اول راهنمایی مردود شد. وقتی به خانه آمد خیلی ناراحت بود، من هم از او بدتر بودم اما دیگر چارهای نداشتم. چند روز پشت سر هم دعای «نادعلی» و «معراج» خواندم. چند روز بعد به شوهرم گفتم: «این دعا را جیبت بگذار و به مدرسهی دخترمان مریم برو.» شوهرم به مدرسهی مریم رفت و از جایی که فکرش را نمیکردیم، از الطاف همیشگی خداوند، کار مریم درست شد و به گفتة خود مدیر اشتباه از آنها بوده و قرار شد تا سال بعد به کلاس دوم راهنمایی برود.»
مهری برایم از عروسی برادرش میگفت: «وقتی با زن داداشم به آرایشگاه رفتیم آرزو که شاگرد آرایشگر بود و خیلی به دختر صاحب خانهمان شباهت داشت، با ما آشنا شد و وقتی عروس خوبمان را دید به من گفت: «یک دخترِ خوبی مثل زن داداشت برای برادر من پیدا کن.»
من که در کار خیر همیشه پیش قدم میشدم یاد دختر صاحب خانه افتادم که اتفاقاً قیافهاش مثل آرزو بود. نشانی خانهمان را به او دادم. اما چیزی که برای من معما شده بود این بود که چطور میشود این دو نفر این قدر شبیه هم باشند. افسانه و آرزو هر دو حتی در خال لب هم مثل هم بودند.
بعد از چند روز صدای داد و بیداد صاحب خانه که اسمش بانو بود، مرا از جا پراند: «خدا خارتان کند. چرا دخترم پارهی تنم را میخواهید از من جدا کنید...».
خدا شاهد است که روحم از هیچ چیز خبر نداشت، وا رفتم، مثل این که آب سردی روی سرم بریزند، فقط نگاه میکردم.
روزها گذشت و حالِ بانو بد شد. کم کم موت او را صدا میکرد دیگر با همه خوب شده بود انگار غیر مستقیم به من میفهماند که از من خشنود است و از رفتار آن روزش پشیمان شده است. بعدها فهمیدم که بانو هفت فرزند به دنیا آورده و همهی آنها مردهاند. برای همین افسانه را از مادرش گرفته و بزرگ کرده است. مادر افسانه که هشت تا بچه داشته یکی از دوقلوهایش را برای رضای خدا به بانو داده بود.
بانو مُرد و خدا افسانه را تنها نگذاشت؛ من وسیلهای شدم تا افسانه به آغوش خانوادهی اصلیاش برگردد.
کلمات کلیدی: