سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانش را به دست نیاورد، مگر کسی که درس خود را ادامه دهد . [امام علی علیه السلام]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین

معلم‌ قرآنِ کلاس‌های‌ تابستانی‌ بچّه‌ها در دارالقرآن‌ بودم‌.

بچّه‌ها با هم‌ خیلی‌ تفاوت‌ داشتند. از هر جهت‌؛ مادی‌، معنوی‌، اقتصادی‌ و از همه‌ مهمتر ظاهری‌.

بعضی‌ها بزرگ‌ و هیکل‌ دار و بعضی‌ها خیلی‌ کوچک‌ و ظریف‌ بودند مثل‌ فیل‌ و فنجان‌.

نگاه‌ کردن‌ به‌ چهره‌ی‌ بچّه‌ها دلم‌ را خون‌ می‌کرد و یاد سال‌های‌ اول‌ انقلاب‌ و بچه‌های‌ مدرسة‌ ابتدایی‌ خودم‌ ـ آیت‌ الله‌ غفاری‌ ـ می‌افتادم‌. اینها هم‌ مثل‌ همان‌ بچه‌ها بودند؛ مستضعف‌ و فقیر. از میان‌ بچّه‌ها صادق‌ رنگش‌ از همه‌ پریده‌تر بود و خیلی‌ توجّهم‌ را به‌ خودش‌ جلب‌ می‌کرد. یک‌ روز از مدیر مدرسه‌ پرسیدم‌: «چرا اینقدر صادق‌ رنگ‌ و رو پریده‌ است‌؟». گفت‌: «داستانش‌ مفصّل‌ است‌. این‌ زبان‌ بسته‌، گیر پدری‌ افتاده‌ است‌ که‌ سه‌ تا زن‌ و بیست‌ و سه‌ تا بچّه‌ دارد، همه‌ی‌ برادرهایش‌ به‌ جرم‌ دزدی‌ در کانون‌های‌ اصلاح‌ و تربیت‌ هستند.»

از صحبت‌های‌ آقای‌ مدیر خیلی‌ ناراحت‌ شدم‌ و یادم‌ افتاد که‌ احسان‌ را پدرش‌ همه‌ روز با پاترول‌ می‌آورد. یاد صحبت‌ حضرت‌ امام‌ خمینی‌ 1  افتادم‌ که‌ چقدر بر رفاه‌ و عدالت‌ اجتماعی‌ تأکید داشت‌. آن‌ جا که‌ فرمود، اسلام‌ آنقدر به‌ رفاه‌ مردم‌، آسایش‌ مردم‌ و اینطور چیزها توجه‌ دارد و هیچ‌ در این‌ جهت‌ فرقی‌ مابین‌ قشری‌ با قشر دیگر نمی‌گذارد.

سر کلاس‌ سعی‌ می‌کنم‌ بچه‌ها را بخندانم‌. اگر سر شانه‌ام‌ هم‌ بنشینند محال‌ است‌ کتکشان‌ بزنم‌ و با آن‌ها دعوا کنم‌، دلم‌ برایشان‌ می‌سوزد بیشتر آنان‌ تحت‌ پوشش‌ کمیته‌ی‌ امداد هستند.

برای‌ هر کار خوبشان‌ تشویقشان‌ می‌کنم‌ و می‌گویم‌: «آفرین‌! آفرین‌!» بچه‌ها هم‌ که‌ از این‌ تشویق‌ خوششان‌ می‌آید همگی‌ یک‌ صدا می‌گویند: «آفرین‌! آفرین‌...» و تا می‌گویم‌: «ما شاء الله‌ ماشاء الله‌» آن‌ها هم‌ پشت‌ سر من‌ تکرار می‌کنند، به‌ همین‌ دلیل‌ بچّه‌های‌ کلاس‌ بغلی‌ هم‌ می‌خواهند در کلاس‌ من‌ شرکت‌ کنند.

یک‌ روز که‌ داشتم‌ حضور و غیاب‌ می‌کردم‌ وقتی‌ همه‌ی‌ اسم‌ها را خواندم‌ دیدم‌ بیست‌ نفر زیاد شدند. گفتم‌: «شماها از کجا آمدید؟» همه‌ یک‌ صدا گفتند: «از کلاس‌ بغلی‌.» گفتم‌: «چرا؟»

ـ آقا چون‌ معلم‌ آن‌ کلاس‌ چشم‌ هایش‌ سبز است‌، ما از او می‌ترسیم‌.

اکثر بچّه‌ها تشنه‌ی‌ محبت‌ پدر گونه‌ هستند. یک‌ روز که‌ با هم‌ رفته‌ بودیم‌ پارک‌، آن‌ قدر پیش‌ من‌ آمدند و به‌ من‌ چسبیدند که‌ خسته شدم‌.

بچه‌ها صورتشان‌ را به‌ شلوار من‌ می‌مالند و من‌ هم‌ آن‌ها را بغل‌ می‌کنم‌ و با هم‌ لبخند می‌زنیم‌.

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 3:54 عصر     |     () نظر