از اول ابتدایی دوست داشتم به مدرسهی غیر انتفاعی بروم. امّا هر وقت به پدرم میگفتم قبول نمیکرد تا بالاخره اول دبیرستان به مدرسهی شاهد رفتم. غیر انتفاعی نبود ولی از جهات پرورشی خیلی خوب بود، مادرم میگفت: «این جا مرا به یاد روزهای اول انقلاب میاندازد».
اما با همهی خوبیها مرا غصّه میداد. از چیزی که همیشه ناراحت بودم رفتار بعضی از بچههای آن جا بود که برخوردی مغرورانه داشتند و تبعیض بسیاری بین بچّههای فقیر و غنیّ بود.
از نزدیک با دردهای بعضی از بچهها آشنا بودم چون روحیهام طوری است که با همه میجوشم و همه از زندگیشان برایم تعریف میکنند.
روی پلههای حیاط با بچهها نشسته بودیم، دوستم مریم میگفت: «به پدرم گفتهام که موبایلت را عوض کن و مدل جدیدتری بخر».
معصومه وقتی حرف او را شنید، آهی سرد کشید و گفت: «راست میگویی؟! از وقتی که پدرم شهید شده تا حالا خانه نخریده بودیم، مادرم چه قدر از این و آن قرض کرد تا اینکه امسال، پس از سالها، توانستیم یک خانهی کوچکی در اواخر شهرک امام خمینی(ره) بخریم». شهرک امام خمینی خیلی از مرکز شهر دور است. وقتی که صحبتهای اینها را شنیدم با خودم گفتم: «چه طور این دو تا شاگرد میتوانند کنار هم بنشینند و یکدیگر را درک کنند. اگر دل همدیگر را کباب نکنند، خیلی هنر کردند، دیگر احتیاجی به هم دردی نیست.» به قول شاعر:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه درد است.
به یکی از دوستهایم گفتم: «خانهتان کجاست؟»
ـ شهرک امام خمینی(ره).
ـ چند سال است که آنجایید؟
ـ من آن جا به دنیا آمدهام.
ـ به آن دوری...؟!
ـ تازه چند سال است که آن جا را آسفالت کردند. خانهی ما پیش کوه است. سه ساله که بودم پدرم شهید شد و از آن موقع من و مادر و خواهرم آنجا زندگی میکنیم.
وقتی که اینها را به مادرم گفتم در جوابم گفت: «خدایا! آه شهدا را از دشمنان دین بگیر».
من از همه جور درد بچهها خبر داشتم؛ آنهایی که مادرشان ازدواج مجدد کرده بود چه مشکلات بیاندازهای داشتند و کسانی هم که مادرشان ازدواج نکرده بود، چه سختیهای فراوانی داشتند.
احمدی میگفت: «عمویم که با مادرم پس از شهادت پدرم ازدواج کرده است، من را با چوب، سر کوچکترین مسأله کتک میزند.» از چهرهی احمدی یک دنیا غم و غصه میبارید و یاد حرف شاعر افتادم که میگوید: «رنگ رخسار خبر میدهد از سِرِّ درون» و با خود گفتم: «خدایا. آه این مظلوم را از عموی بی رحمش بگیر.»
دوست دیگرم که حافظ قرآن و فرزند شهید است، در مورد ناپدریاش میگفت: «پدرم خیلی به ما محبت میکند، درست مثل فرزند خودش. او بود که باعث شد من حافظ قرآن شوم.»
در ماه مبارک رمضان یکی از بچهها طبق عادت همیشگی اش همهی بچههای کلاس را برای افطار دعوت کرد.
من خیلی خوشحال شدم، چون شب نوزدهم که قرار شد به آنجا بروم اولین افطاری ماه رمضان بود که جایی میرفتم. فامیل و دوست زیاد داریم اما اهل رفت و آمد نیستیم.
شب جمعه باید میرفتم خانهی دوستم سارا، من که تا حالا از این مهمانیها نرفته بودم و دفعهی اولم بود همهاش فکر میکردم که چه لباسی بپوشم؛ چون بچهها گفته بودند که با مانتو و شلوار مدرسه کسی نیاید که دلمان میگیرد. بنابراین با مادرم از ساعت چهار بعدازظهر رفتیم بازار تا یک بلوز و شلوار در خور مهمانی بخریم و میخواستیم مشکی هم باشد چون شب ضربت خوردن حضرت علی 7 بود.
یک بلوز مشکی بافتنی که روی سینهاش نقش ونگار داشت با یک شلوار مخمل و یک تل مشکی که به رنگ لباسهایم بیاید خریدیم. وقتی به خانه رسیدیم اذان شده بود، فوراً آماده شدم تاکسی تلفنی گرفتم و رفتم خانهی دوستم. سه سال پیش شانزده هزار تومان برای یک افطاری خرجمان درآمد. همه زودتر از من آمده بودند.
با دیدن لباسهای بچهها یک لحظه جا خوردم. با خودم گفتم: «من چه قدر رعایت شب ضربت خوردن حضرت علی 7 را کرده بودم و این که لباس دانش آموزی بپوشم ولی...». دوستم که صاحب خانه بود مثل جشن عقد لباس پوشیده بود. پیراهن شیری و یک سرویس طلا که فکر کنم مال مادرش بود. بقیه بچهها هم دست کمی از او نداشتند.
اما چون قرار است من هر جا که میروم با ظریف بینی و نکته سنجی همه مسایل را تجزیه و تحلیل کنم، دلم برای دوستانم که فرزندان شاهد بودند خیلی سوخت؛ آنها لباسهای ساده و مستضعفانه پوشیده بودند و خیلی هم غمناک بودند. علتش را نمیدانم، به خاطر لباسها؟! به خاطر این که چه قدر از لحاظ مالی و فکری با بچههای رئیس رؤسا تفاوت دارند؟! در حالی که همگی آنها به خاطر وجود این عزیزان ـ بچّههای شاهد ـ در این مدرسه درس میخوانند و از امکانات اینجا بهره میبرند.
به هر حال بچه پولدارها در پُز دادن سنگ تمام گذاشته بودند.
با همهی این حرفها بچهها در کمال صمیمیت با همدیگر در درست کردن سالاد و چیدن سفره کمک کرده بودند. من هم که از این جمع دوستان لذت میبردم یاد حرف مادرم افتادم که میگفت:
خداوندی چنین بخشنده داریم بیا با هم به شیدایی درآییم
همین دانشآموزان تا آخر سال انواع مانتو و کیف و کفش و خوراکیهای رنگارنگ و معطر را هر روز در کلاس به نمایش میگذاشتند و در کنارشان فرزندان شاهد با لباسهای بسیار ساده و چند سال پوشیده، کیفهای پارچهای و با نهار روزانهی نان و پنیر زندگی را سپری میکردند و در کنار هم سال را به اتمام میرساندند.
هیچ گاه تبعیض در سالهای دبیرستان را فراموش نخواهم کرد. دو تا از فرزندان شهید در سرمای زمستان کُت بارانی نداشتند و تمام زمستان را بدون لباس گرم به پایان رساندند.
چیزی که مرا خیلی عذاب میداد بی توجهی دانشآموزان به هم شاگردی خودشان بود. خرجهایی میکردند که روح شهدا و دل فرزندانِ شهدا را هر چه بیشتر آزرده میکرد.
کلمات کلیدی: