ایمان برهنه است و جامه آن تقوا و زیورش حیا و دارایی اش فقه و میوه اش دانش است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین

ساعت‌ سه‌ زنگ‌ خورد. تا به‌ خانه‌ رسیدم‌، رفتم‌ سراغ‌ کتاب‌ و دفتر جبرم‌. درس‌ را بلد بودم‌ همه‌ی‌ کتاب‌ و دفترم‌ را دوره‌ کردم‌.

فردای‌ آن‌ روز زنگ‌ اول‌ ادبیات‌ داشتیم‌. وقتی‌ که‌ دبیرمان‌ سر کلاس‌ آمد از آشفتگی‌ کلاس‌ متوجه‌ شد که‌ امتحان‌ داریم‌ و قبل‌ از این‌ که‌ بخواهد بپرسد چه‌ امتحانی‌ دارید همه‌ی‌ بچه‌ها با هم‌ گفتند: «جبر» خانم‌ معلم‌ هم‌ لبخندی‌ زد و گفت‌: «ناراحت‌ نباشید، این‌ نیز بگذرد.»

سر کلاس‌ نصف‌ توجه‌ام‌ به‌ ادبیات‌ و بقیه‌اش‌ هم‌ پیش‌ جبر بود. معلّم‌ یک‌ ربع‌ آخر زنگ‌ را به‌ ما وقت‌ داد تا جبر بخوانیم‌، من‌ هم‌ در آن‌ فرصت‌ مشغول‌ رفع‌ اشکال‌ بودم‌.

صندلی‌ها را مرتب‌ کردیم‌ و سؤالات‌ امتحان‌ پخش‌ شد. تند تند شروع‌ به‌ حل‌ آن‌ها کردم‌.

سه‌ سال‌ دبیرستان‌، دبیر ریاضی‌ و هندسه‌مان‌ امتحان‌های‌ راحتی‌ می‌گرفت‌ ولی‌ تا حالا این‌ طوری‌ امتحان‌ نداده‌ بودم‌. پانزده‌ تا سؤال‌ بود، با آرامش‌ سؤال‌ها را یکی‌ یکی‌ حل‌ می‌کردم‌، تا حدود نیم‌ ساعت‌ به‌ پایان‌ امتحان‌ دیدم‌ که‌ هفت‌ تا سؤال‌ مانده‌ خیلی‌ احساس‌ بدی‌ بِهِم‌ دست‌ داد؛ از این‌ که‌ نمی‌رسم‌ سؤال‌ها را حل‌ کنم‌ و نمره‌ام‌ کم‌ می‌شود و این‌ که‌ خانم‌ جبر گفته‌ بود: «نمره‌هایتان‌ را روی‌ تابلو خواهم‌ زد.»

معلم‌ها با اولین‌ نمره‌ی‌ دانش‌آموز درباره‌ی‌ او قضاوت‌ می‌کنند و توجه‌ ندارند که‌ امتحان‌ نشان‌ دهنده‌ی‌ سطح‌ آموزشی‌ کلاس‌ است‌ و شاید دانش‌آموز به‌ خاطر آشنا نبودن‌ با نوع‌ سؤالات‌ دبیر و اضطراب‌، نمره‌اش‌ کم‌ شود. به‌ هر حال‌ همیشه‌ با حرف‌هایی‌ که‌ عمل‌ هم‌ نمی‌کنند بچه‌ها را مضطرب‌ می‌کنند و از امتحان‌ برای‌ بچه‌ها کوهی‌ می‌سازند.

بالاخره‌ با همه‌ی‌ این‌ اوصاف‌ تصمیم‌ گرفتم‌ که‌ برگه‌ی‌ امتحانی‌ام‌  را به‌ معلم‌ ندهم‌. در شلوغی‌ کلاس‌ که‌ بچه‌ها در رفت‌ و آمد بودند، برگه‌ را توی‌ کیفم‌ گذاشتم‌ و با خیال‌ راحت‌ رفتم‌ حیاط‌ تا آب‌ بخورم‌.

زنگ‌ بعد که‌ ورزش‌ داشتیم‌ هزاران‌ فکر و خیال‌ می‌کردم‌ که‌ به‌ معلمم‌ چه‌ بگویم‌؟! بگویم‌ برگه‌ی‌ امتحان‌ چه‌ شده‌ است‌؟!

با همه‌ی‌ فکرهایی‌ که‌ در ذهنم‌ بود به‌ خانه‌ رسیدم‌.

اول‌ قضیه‌ را به‌ خواهرم‌ هدیه‌ گفتم‌ و با خیال‌ راحت‌ رفتم‌ کنار بخاری‌ دراز کشیدم‌. خواهرم‌ گفت‌: «معلمت‌ سال‌هاست‌ که‌ با بچه‌هایی‌ مثل‌ تو سر و کار دارد و حرفت‌ را به‌ این‌ راحتی‌ قبول‌ نمی‌کند، اگر قرار بود هر دفعه‌ چند تا برگه‌ی‌ امتحان‌ گم‌ شود که‌ کارش‌ پیش‌ نمی‌رفت‌. وقتی‌ که‌ از تو درباره‌ی‌ برگه‌ی‌ امتحانی‌ سؤال‌ کند رنگ‌ و رویت‌ می‌پرد و خودش‌ همه‌ی‌ قضیه‌ را می‌فهمد».

حرف‌های‌ خواهرم‌ دلهره‌ای‌ برایم‌ نیاورد. کم‌ کم‌ داشت‌ خوابم‌ می‌برد که‌ برادرم‌ هادی‌ آمد. خواب‌ از سرم‌ پرید و مثل‌ کسی‌ که‌ ریسک‌ بزرگی‌ کرده‌ باشد ماجرا را برای‌ هادی‌ گفتم‌؛ هادی‌ ابروهایش‌ را بالا انداخت‌ و گفت‌: «بنده‌ی‌ خدا! بچّه‌های‌ ما هم‌ توی‌ مدرسه‌ از این‌ کارها خیلی‌ کرده‌اند ولی‌ ریسک‌ است‌. آبرویت‌ می‌رود، معلمتان‌ قضیه‌ را می‌فهمد و به‌ همکارهایش‌ می‌گوید و از این‌ به‌ بعد معلم‌ها آخر هر امتحان‌ همیشه‌ می‌گویند: «برگه‌ ات‌ را داده‌ای‌؟» و هیچ‌ وقت‌ حرفت‌ را باور نمی‌کنند، برو فکری‌ به‌ حال‌ خودت‌ بکن‌ ـ و لبخند ملایمی‌ زد و گفت‌: ـ البته‌ خیلی‌ هم‌ ناراحت‌ نباش‌ امتحان‌ است‌ دیگر:

 اگر با دیگرانش‌ بود میلی‌ سبوی‌ من‌ چرا بشکست‌ لیلی‌

همان‌ طور که‌ هادی‌ حرف‌ می‌زد احساس‌ می‌کردم‌ یخی‌ در وجودم‌ آب‌ می‌شود و در تمام‌ بدنم‌ پخش‌ می‌شود. دیگر نمی‌توانستم‌ از جایم‌ تکان‌ بخورم‌. قلبم‌ به‌ شدت‌ می‌تپید، خواب‌ از چشمانم‌ پرید.

هدیه‌ وارد اتاق‌ شد و با دیدن‌ من‌ گفت‌: «چی‌ شده‌؟ چرا چشمانت‌ گرد شده‌؟» حال‌ حرف‌ زدن‌ نداشتم‌، هادی‌ با خنده‌ جواب‌ هدیه‌ را داد: «هُدی‌ خیال‌ کرده‌ معلم‌ متوجه‌ نمی‌شود و برگه‌ را...» هدیه‌ کمی‌ مرا دلداری‌ داد. وقتی‌ مادرم‌ آمد و قضیه‌ را فهمید گفت‌: «دنیا که‌ تمام‌ نشده‌، برو همه‌ چیز را به‌ معلمت‌ بگو؛  اَلنِّجاةُ فی‌ الصِّدْق‌» .

اولین‌ فکری‌ که‌ به‌ ذهنم‌ رسید این‌ بود که‌ چهارده‌ هزار صلوات‌ به‌ طور کامل‌ «اللهم‌ صل‌ علی‌ محمد و آل‌ محمد وعجل‌ فرجهم‌» برای‌ سلامتی‌ امام‌ زمان‌ به‌ نیت‌ امام‌ موسی‌ کاظم‌ 7  بفرستم‌.

عصر همان‌ روز از بس‌ که‌ ناراحت‌ بودم‌، مادرم‌ نگران‌ شد و با هم‌ به‌ دکتر قلب‌ رفتیم‌  و در راه‌ مرتباً صلوات‌ هایم‌ را می‌فرستادم‌.

دکتر با دیدن‌ نوار قلبم‌ گفت‌: «هیچ‌ مشکلی‌ نداری‌ فقط‌ باید بروی‌ توی‌ شکم‌ مادرت‌ و ژن‌ هایت‌ عوض‌ شود، عصبی‌ هستی‌.» و مادرم‌ هم‌ در جواب‌ دکتر گفت‌: «آقای‌ دکتر امتحانش‌ را خراب‌ کرده‌ است‌».

فردا عصری‌ که‌ مادرم‌ آش‌ نذری‌ برای‌ روضه‌ی‌ ماهانه‌ مان‌ درست‌ کرده‌ بود من‌ هم‌ صلوات‌ها را بین‌ مهمان‌ها تقسیم‌ کردم‌.

مادرم‌ خیلی‌ جدی‌ می‌گفت‌: «درس‌ برای‌ زندگی‌ و سلامتی‌ است‌. خودت‌ را به‌ کشتن‌ نده‌، فکرش‌ را هم‌ نکن‌. فوقش‌ صفر می‌گیری‌ و آخر سال‌ هم‌ مردود می‌شوی‌، پایه‌ ات‌ هم‌ قوی‌تر می‌شود.» ولی‌ من‌ چنان‌ وحشتی‌ از برخورد تند معلم‌ داشتم‌ که‌ نگو و نپرس‌.

     

شبِ روزی‌ که‌ جبر داشتیم‌ مردد بودم‌ که‌ چه‌ کار بکنم‌. خانواده‌ام‌ می‌گفتند: «راستش‌ را بگو. معلمت‌ حتماً باور می‌کند.» با همه‌ی‌ این‌ حرف‌ها تلفن‌ زدم‌ به‌ شوهر خاله‌ام‌ و گفتم‌: «یک‌ استخاره‌ برایم‌ بگیرد.» اگر جواب‌ استخاره‌ خوب‌ بود قبل‌ از این‌ که‌ معلم‌ سر کلاس‌ برود قضیه‌ را به‌ او بگویم‌ و اگر استخاره‌ بد بود قضیه‌ را به‌ معلم‌ جور دیگری‌ بگویم‌.

منتظر زنگ‌ تلفن‌ بودم‌. تا تلفن‌ زنگ‌ زد. گوشی‌ را برداشتم‌ جواب‌ استخاره‌ خوب‌ بود و آیه‌ی‌ مبارکه‌ی‌  «وَاَنْزَلْنا من‌ السَّماء ماءً طَهُورا ؛ از آسمان‌ آبی‌ پاک‌ کننده‌ برای‌ شما فرستادیم‌.» دلم‌ را آرام‌ کرد. و بقیه‌ صلوات‌ها را فرستادم‌. تصمیم‌ گرفتم‌ که‌ فردا صبح‌ همه‌ی‌ قضیه‌ را به‌ معلم‌ بگویم‌.

داشتم‌ خداحافظی‌ می‌کردم‌ که‌ به‌ مادرم‌ گفتم‌: «دعا کن‌.» مادر گفت‌: «خونسرد باش‌ و به‌ چیزهایی‌ که‌ آرامشت‌ را حفظ‌ می‌کند فکر کن‌». همچنان‌ که‌ تسبیح‌ شماره‌ انداز دستم‌ بود از مادرم‌ خداحافظی‌ کردم‌ و از خانه‌ خارج‌ شدم‌. به‌ مدرسه‌ که‌ رسیدم‌ قبل‌ از این‌ که‌ معلم‌ سر کلاس‌ بیاید پیشش‌ رفتم‌.

ـ سلام‌ خانم‌.

ـ سلام‌ دخترم‌.

ـ ببخشید یک‌ قضیه‌ای‌ را می‌خواستم‌ برایتان‌ بگویم‌.

ـ بفرمائید.

ـ می‌دانم‌ ناراحت‌ می‌شوید ولی‌ خانواده‌ام‌ گفتند که‌ حتماً بهتان‌ راستش‌ را بگویم‌ و ان‌ شاء الله‌ شما هم‌ قبول‌ می‌کنید. پنج‌ شنبه‌ که‌ امتحان‌ داشتیم‌ با وجود این‌ که‌ خوانده‌ بودم‌ آخر امتحان‌ احساس‌ کردم‌ امتحانم‌ را بد دادم‌ به‌ همین‌ خاطر برگه‌ی‌ جواب‌ را گذاشتم‌ توی‌ کیفم‌ و به‌ خانه‌ بردم‌. حالا شما هر تصمیمی‌ که‌ درباره‌ی‌ من‌ بگیرید من‌ قبول‌ دارم‌.

معلم‌ با آرامش‌ نگاهم‌ کرد و گفت‌: «آفرین‌ به‌ صداقت‌ و شجاعتت‌ اگر پنج‌ شنبه‌ هم‌ می‌گفتی‌ خیلی‌ خوب‌ بود ولی‌ خواهش‌ می‌کنم‌ به‌ هیچ‌ کدام‌ از بچه‌های‌ کلاس‌ این‌ قضیه‌ را نگو.»

حرف‌های‌ خانم‌ فرایی‌ همچون‌ آب‌ سردی‌ بود که‌ بر وجودم‌ ریخته‌ شد. قیافه‌ی‌ زیبای‌ معلم‌ برایم‌ زیباتر شده‌ بود. من‌ کمتر کسی‌ مثل‌ او سراغ‌ دارم‌، بسیار متین‌، آرام‌ و مرتب‌. ارج‌ می‌نهم‌ به‌ مقام‌ تمامی‌ معلم‌ها؛ به‌ فرمایش‌ حضرت‌ علی‌ 7 :  «مَنْ عَلَّمَنی‌ حَرْفاً فَقَدْ صَیَّرَنی‌ عَبْداً».

زنگ‌ تفریح‌ به‌ مادرم‌ تلفن‌ زدم‌ و قضیه‌ را برایش‌ گفتم‌. مادرم‌ با حالت‌ اشک‌ گفت‌: «مگر می‌شود تو به‌ چهارده‌ معصوم‌ متوسّل‌ بشوی‌ و نتیجه‌ نبینی‌، این‌ خانواده‌ اهل‌ کَرَم‌ هستند و دریای‌ عطوفتند».

بهترین‌ درسی‌ که‌ از درس‌ جبر گرفتم‌ این‌ بود که‌: 1ـ به‌ هیچ‌ وجه‌ ورقه‌ی‌ امتحان‌ را به‌ خانه‌ نیاورم‌ چون‌ کمتر پیش‌ می‌آید معلم‌ باور کند که‌ چیزی‌ در خانه‌ به‌ برگه‌ ات‌ اضافه‌ نکرده‌ باشی‌. 2ـ نتیجه‌ی‌ صداقت‌ و راستی‌ از همه‌ چیز بهتر است‌. 3ـ تا اتفاقی‌ نیفتاده‌ قضاوت‌ نکنم‌ چرا که‌ معلوم‌ نیست‌ در آینده‌ چه‌ پیش‌ آید. 4ـ با امید و حوصله‌ درس‌ بخوانم‌. 5ـ معلم‌ را تا امتحان‌ نکردم‌ روی‌ رفتارش‌ پیش‌ داوری‌ نکنم‌.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 3:36 عصر     |     () نظر