هر که ما اهل بیت را دوست بدارد و محبّتما در دلش تحقّق یابد، چشمه های حکمت بر زبانش جاریمی شود. [امام صادق علیه السلام]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین

با فهیمه‌ و فریده‌ از اول‌ ابتدایی‌ دوست‌ شدم‌. اولین‌ روزی‌ که‌ به‌ مدرسه‌ قدم‌ گذاشتم‌، بعد از این‌ که‌ مادرها به‌ خانه‌ رفتند و ما کلاس‌ اوّلی‌ها به‌ کلاس‌ رفتیم‌ فهیمه‌ را دیدم‌ که‌ زار زار گریه‌ می‌کرد. معلم‌ کمی‌ با او حرف‌ زد و آرامش‌ کرد. فهیمه‌ و فریده‌ دو قلو بودند و دوستان‌ خوبی‌ هم‌ برای‌ من‌ بودند. تا کلاس‌ پنجم‌ با آنها در کنار هم‌ بودیم‌. پدرشان‌ خیاط‌ بود و پیراهن‌ مردانه‌ می‌دوخت‌. زندگی‌ متوسط‌ به‌ پایینی‌ داشتند. به‌ یاد دارم‌ کلاس‌ پنجم‌ که‌ از طرف‌ مدرسه‌ پاکت‌ دادند تا به‌ اولیاء بدهیم‌ و پُر پول‌ برگردانیم‌، فهیمه‌ و فریده‌ پاکت‌ را خالی‌ آوردند. فهیمه‌ گفت‌: «دیروز وقتی‌ به‌ پدرم‌ پاکت‌ را دادم‌، پدرم‌ با شرمندگی‌ سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و گفت‌: من‌ تمام‌ درآمد امروزم‌ بیست‌ تومان‌ بوده‌، اگر آن‌ را به‌ شما بدهم‌، خرجی‌ خانه‌ را چه‌ کنم‌».

فهیمه‌ و فریده‌ هم‌ با شرمساری‌ پاکت‌ خالی‌ را تحویل‌ دادند.  

ساعت‌ دوازده‌ و نیم‌ بود. فهیمه‌ و فریده‌ مثل‌ دو گل‌ خندان‌ دم‌ در ایستاده‌ بودند و منتظرم‌ بودند. ظرف‌ غذایم‌ را به‌ آشپزخانه‌ بردم‌ و از مادرم‌ خداحافظی‌ کردم‌.

به‌ طرف‌ مسجد میرزا تقی‌ که‌ آن‌ طرف‌ خیابان‌ بود رفتیم‌. به‌ حوضخانه‌ی‌ زنانه‌ داخل‌ شدیم‌. از آب‌ حوضِ سنگی‌اش‌ وضو گرفتیم‌. خیلی‌ خوش‌ بودیم‌، حرفهای‌ خوب‌ می‌زدیم‌ و از لحظات‌ خوش‌ آنجا کمال‌ استفاده‌ را می‌بردیم‌، گویا به‌ دلمان‌ الهام‌ شده‌ بود که‌ این‌ سالها خوش‌ترین‌ سالهای‌ زندگی‌ مان‌ است‌.

به‌ داخل‌ شبستان‌ مسجد رفتیم‌ و نماز خواندیم‌ و بعد از نماز فوراً به‌ درس‌ خواندن‌ و تمرین‌ حل‌ کردن‌ مشغول‌ شدیم‌. زمان‌ از دستمان‌ خارج‌ شده‌ بود.

بعد از مدتی‌ از دختر دبیرستانی‌ که‌ مشغول‌ درس‌ خواندن‌ بود ساعت‌ را پرسیدیم‌ با خنده‌ گفت‌: «ساعت‌ ده‌ دقیقه‌ به‌ دو است‌». ما که‌ زمان‌ برایمان‌ زود گذشته‌ بود و فکر کردیم‌ که‌ شاید ما چون‌ کوچکیم‌، آن‌ دختر سر به‌ سرمان‌ گذاشته‌ باور نکردیم‌ و همچنان‌ به‌ تمرین‌ حل‌ کردن‌ پرداختیم‌. به‌ دلشوره‌ که‌ افتادیم‌ از یکی‌ دیگر از دخترها ساعت‌ پرسیدیم‌، گفت‌: «دو!»

اضطراب‌ و دلشوره‌ چنگ‌ به‌ دلمان‌ انداخت‌. کتاب‌ و دفترها را به‌ سرعت‌ جمع‌ کردیم‌. چادر را سر کردیم‌ و دوان‌ دوان‌ از کوچه‌های‌ پشت‌ مسجد به‌ مدرسه‌ رفتیم‌. وقتی‌ رسیدیم‌، حیاط‌ مدرسه‌ خالی‌ و ساکت‌ بود. به‌ طبقة‌ اول‌ رفتیم‌ و در زدیم‌ تا وارد کلاس‌ شویم‌.

معلم‌ ورزش‌ که‌ در کلاس‌ بود و با بچه‌ها صحبت‌ می‌کرد تا ما را دید خونسردانه‌ پرسید: «کجا بودید؟» ما هم‌ با همان‌ صداقت‌ محصّلی‌مان‌ گفتیم‌: «مسجد»

خانم‌ ورزش‌ که‌ خنده‌اش‌ گرفته‌ بود و معلوم‌ بود باور نکرده‌ ما را به‌ دفتر فرستاد. بچّه‌های‌ کلاس‌ هم‌ ریز خنده‌ای‌ کردند.

به‌ دفتر رفتیم‌ و جریان‌ دیرآمدنمان‌ را به‌ خانم‌ مدیر گفتیم‌. بعد از کمی‌ ترشرویی‌، چون‌ مرا می‌شناخت‌ و شاگرد خوبی‌ بودم‌، اول‌ من‌ و بعد فهیمه‌ و فریده‌ را به‌ کلاس‌ روانه‌ کرد، با این‌ شرط‌ که‌ فردا مادرمان‌ به‌ مدرسه‌ بیاید.

طبق‌ روال‌ همیشه‌ام‌ که‌ هر اتفاقی‌ برایم‌ می‌افتاد از سیر تا پیاز قضایا را برای‌ مادرم‌ می‌گفتم‌، آن‌ روز هم‌ او را مطلع‌ کردم‌ و پیام‌ مدیر را به‌ او رساندم‌.

فردای‌ آن‌ روز مدیر به‌ مادرم‌ گفته‌ بود: «خبر داری‌ دیروز دخترت‌ دیر آمده‌ و با دوستانش‌ نیم‌ ساعت‌ بعد از زنگ‌ رسیده‌؟»

مادرم‌ با خونسردی‌ جواب‌ داده‌ بود: «بله‌ خانم‌، خبر دارم‌!»

ـ ناراحت‌ نیستید؟!

ـ نه‌ خانم‌ مدیر، چون‌ به‌ دخترم‌ اطمینان‌ دارم‌ و می‌دانم‌ که‌ با دوستانش‌ به‌ مسجد رفته‌ بودند.

ـ از کجا چنین‌ اطمینانی‌ داری‌؟

ـ دوستانش‌ و خانواده‌شان‌ را می‌شناسم‌، در ضمن‌ از خود من‌ اجازه‌ گرفتند. حالا اگر دیر آمدند دلیلش‌ این‌ است‌ که‌ ساعت‌ از دستشان‌ در رفته‌، وگرنه‌ هر سه‌ تایشان‌ دخترهای‌ خوب‌ و نجیبی‌ هستند.

مدیر که‌ اطمینان‌ مادرم‌ را نسبت‌ به‌ ما دیده‌ بود و نتوانسته‌ بود بدی‌ به‌ ما وصل‌ کند فقط‌ از مادرم‌ قول‌ گرفته‌ بود که‌ دیگر تکرار نشود. ولی‌ فهیمه‌ که‌ تعریف‌ می‌کرد فهمیدم‌ با مادر او خیلی‌ ناراحتی‌ کردند.

مادر من‌ چون‌ از اعضاء انجمن‌ اولیاء و مربیان‌ بود با او بهتر صحبت‌ کرده‌ بودند. ولی‌ مادر فهیمه‌ که‌ مستضعف‌تر بود و پارتی‌ هم‌ نداشت‌، کوچکش‌ کرده‌ بودند.

آن‌ اتفاق‌ گذشت‌ و دیگر تکرار نشد ولی‌ برای‌ من‌ خیلی‌ آموزنده‌ بود. از این‌ که‌ همه‌ چیز را به‌ مادرم‌ می‌گفتم‌، خوشحال‌ شدم‌ و فهمیدم‌ که‌ کار خوبی‌ است‌ و موجب‌ اطمینان‌ او می‌شود و مرا با حرف‌ دیگران‌ سرکوب‌ نمی‌کند . از صداقت‌ هم‌ فایده‌ بردم‌؛ چون‌ با صفا و صداقت‌، راستش‌ را بدون‌ دلهره‌ و اضطراب‌ گفتم‌، حرفم‌ مؤثر واقع‌ شد. وگرنه‌ در پرونده‌ی‌ انضباطی‌ ام‌ ثبت‌ می‌شد و کلی‌ باید جواب‌ پس‌ می‌دادم‌.

 راستی‌ کن‌ که‌ راستان‌ رستند راستان‌ در جهان‌ قوی‌ دستند


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 3:36 عصر     |     () نظر