دبیرستان ما خیلی شلوغ و پر جمعیت بود. هزار و هشتصد تا دانشآموز داشت. من با تمام وجود درس میخواندم تا حدی که استخوانم آب میشد! بعضی وقتها سر کلاس چنان سرم از ضعف درد میگرفت که هیچ چیز نمیفهمیدم، من و سید و بهشتی کنار هم مینشستیم روی یک نیمکت. سید خیلی خندهرو، با شور و هیجان بود، هر لباسی که میپوشید بهش نقش میبست.
امتحان ورزش داشتیم. توی حیاط با هم شوخی میکردیم و میخندیدیم. یکی از بچهها با طعنه به سید گفت: «انشاء الله چلوکبابت را بخوریم!» من از حرف آن بچه خیلی بدم آمد و ناراحت شدم از این که فال بد میزند، زیرا پیامبر اکرم 6 میفرمایند: «تفالوا بالخَیْر؛ به نیکی فال بزنید».
فردا که رفتم مدرسه از دور صدای دل نشین قرآن میآمد. دلم آشوب شد نزدیکتر که رسیدم دیدم روی میز پارچهی مشکی انداختهاند و روی آن گل گذاشتهاند و روی یک پلاکارد نوشتهاند:
بسمه تعالی
انا لله وانا الیه راجعون
در گذشت ناگهانی سید رضا هدایتی را به شما معلمان گرامی و دانشآموزان عزیز تسلیت عرض مینمائیم.
پاهایم سست شد، حال خودم را نمیفهمیدم فقط مثل ابر بهار گریه میکردم همهی بچهها از سوز دل برای سیّد گریه میکردند.
زود برگشتم خانه. مادرم گفت: «چرا چشمهایت قرمز شده است؟» با اشک گفتم: «سیّد رفته بهشت.» مادر هم اشکهایش جاری شد و پیراهن مشکیام را برایم آورد.
دانشآموزان با اشک روان دسته جمعی در مراسم تشییع و تدفین سیّد شرکت کردند. خانوادهی سیّد همه را برای شام دعوت کردند. شام چلوکباب بود. همهی بچّهها حالشان خراب بود، مخصوصاً آن دانش آموزی که دیروز گفته بود: «انشاء الله چلوکبابت را بخوریم.»
دانشآموزان خیلی کنجکاو بودند که علت فوت سید را بدانند. یکی از اقوام سید که همشاگردی ما بود گفت: «دیروز بعد از امتحان ورزش سید به خانه میرود، داشته به جوجههایش آب و دانه میداده که حالش بهم خورده، دکتر هم گفته که در مدت سه دقیقه تمام کرده و روحش به ملکوت اعلا در جوار جدش پرواز کرده است.»
اولین روزی که بعد از سیّد رفتم مدرسه اصلاً کسی حال درس نداشت. زنگ اول زبان داشتیم. معلم زبان آمد سر کلاس و یک کلمه از سیّد چیزی نگفت. من دلم آتش گرفت و بلند شدم به زبان انگلیسی گفتم: «اگر یک مرغی هم رفته بود شما باید از او یاد میکردید». معلم بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و نیم ساعت به زبان انگلیسی جوابم را داد و خلاصه گفت: «من به خاطر این که بچهها بیشتر متأثر نشوند چیزی نگفتم وگرنه این جور افراد فرزانه و خوب هیچ وقت از خاطر معلم و همکلاسیها نخواهند رفت.» بهقول سعدی:
نام نیکو گر بماند ز آدمی بِهْ کز او ماند سرای زرنگار
من که خیلی درس خوان بودم آن سال شش تا تجدید آوردم و از آن به بعد هم درسم اُفت کرد، بهشتی هم مردود شد و چند سال از درس عقب ماند.
سید خیلی به من محبت میکرد. مرا به خانهشان دعوت میکرد. من هم خیلی دوست داشتم او را دعوت کنم ولی خانهی ما در و دیوارهای کثیفی داشت و قدیمی بود و من به خاطر آن خانه خرابه خجالت میکشیدم او را دعوت کنم.
اولین عید نوروز، بعد از سال تحویل رفتم باغ رضوان.
سال هاست سید به رحمت خدا رفته است من هرگز او را فراموش نمیکنم مخصوصاً بهار. هر وقت بروم گلزار شهداء حتماً سراغ سیّد میروم و برایش طلب مغفرت میکنم.
کلمات کلیدی: