زنگ قرآن واقعاً برای دانشآموزان مسرّتبخش و شیرین است. معلم ما به طوری با بیان شیوا و شیرینش دربارهی قرآن و نماز و اثرات حیاتبخش آن صحبت میکرد که گذشت زمان را متوجه نمیشدیم. یک روز دربارهی تأثیر نماز بر اعمال انسان صحبت میکرد و میگفت: «من مدتها بر روی نوجوانان زندانی تحقیق میکردم و از نزدیک با آنها در زندان رابطه داشتم. نتیجهای که از همهی این نوجوانها به دست آوردم این بود که دیدم اکثر آنها اهل نماز خواندن نیستند و به علت بی نمازی است که وارد این مهلکه شدهاند زیرا: «اِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَالمُنْکَرِ ؛ همانا نماز انسان را از فحشا و منکر نهی میکند » .
کسانی که نماز میخوانند کمتر به گناه آلوده میشوند و اگر زمانی هم زمینهی گناه برایشان فراهم شود، همان نماز اول وقت دست آنها را میگیرد.
معلّم قرآن شروع کرد برای ما خاطره تعریف کردن و گفت: میخواستیم به تهران برای دیدن اقوام برویم. پسر کوچکم برای خودش صندوق صدقات دارد دم در به زور از همه پول گرفت و توی صندوق صدقاتش ریخت. البته ما برای دفعهی دوم داشتیم صدقه میدادیم. توی جاده تصادف کردیم همان صدقهها جلوی بلا را گرفت؛ به فرمایش پیامبر 6 : «همانا صدقه هفتاد بلا را رفع میکند.» لطف خدای مهربان شامل حالمان شد و فقط کمی از پیشانی دخترم خون آمد.»
من با خودم گفتم: «به خاطر این که سراغ ارحامشان میرفتند قضا و بلا دفع شده است؛ چون صله ارحام جویی هم عمر را زیاد میکند».
سعی میکرد از مستحبات اسلام و فواید آن برایمان بگوید جلسهی اول برایمان گفت: «هنگامی که مسواک میزنیم نور چشم زیاد میشود و علتش را بیان کرد.»
همیشه میگفت: «زکات علم یاد دادنش به دیگران است. و انواع انفال را میگفت و این که الان معلمهای خصوصی ساعتی بیست هزار تومان میگیرند تا یک مطلب درسی را به بچهها بگویند و بعضی از معلمها همه چیز را با پول عوض میکنند.»
دبیر معارف سه سال دبیرستانم اصلیتش اصفهانی بود ولی بزرگ شدهی تهران و ساکن قم است. از نوجوانی به حوزه خیلی علاقهمند بوده است. اما میگفت پدرم بهم گفته بود: «اول دانشگاه بعداً حوزه». سر کلاس که درس خداشناسی میداد میگفت: زمان شاه یکی از دوست هایم که مثل خودم چادری بود برایم تعریف کرد که چه جوری اهل حجاب شده است: «یک روز که آرایش کاملی کرده بودم از خانه خارج شدم. سر خیابان سوار یک تاکسی شدم میخواستم بروم فلکهی تهران پارس، وقتی به فلکه رسیدم راننده پایش را گذاشت روی گاز و به طرف خارج شهر رفت من که هیچ کاری از دستم برنمیآمد، در آن لحظه فقط به یاد خدا افتادم و منقلب شدم؛ از خدا خواستم که مرا نجات بدهد. توی همین فکرها بودم که ماشین دور زد و مرا سر فلکه پیاده کرد بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و با خدا عهد بستم که بی حجابی و... را کنار بگذارم و چادر بپوشم و با خود گفتم:
باید ای دل اندکی بهتر شوی یا که اصلاً آدمی دیگر شوی
از همین امروز هنگام نماز با خدا قدری صمیمیتر شوی
کلاس درس را با صحبتهای دینیاش از یکنواختی در میآورد یک روز برایمان تعریف میکرد:
þ علامه محمد باقر مجلسی شب جمعه دعایی میخواند. هفتهی بعد دوباره شب جمعه یاد همان دعا میافتد. هنگامی که میرود کتاب دعا را بردارد، میشنود از اتاق صدایی میآید و میگوید: «فرشتهو ملائکه خسته شدهاند از بس برای دعایی که در هفتهی قبل خواندهای حسنه نوشتهاند. دعای شریفه به این صورت است:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ»
اَلْحَمْدُلِلّهِ مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا إِلی فَنائِها وَمِنَ الاْخِرَةِ اِلی بَقائِها. اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلی کُلِّ نِعْمَةٍ وَاَسْتَغْفِرُ اللّهَ مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَاَتُوبُ اِلَیْهِ وَهُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ.
þ روزی دختری از دنیا میرود شب مادرش در خواب میبیند که دخترش در عذاب بسیار است. مادر مدتی گریه و زاری میکند و دعا میخواند. دوباره دخترش را در خواب میبیند با احوال خوش. دختر میگوید: همان موقع که من در عذاب بودم شخصی وارد گورستان شد و صلوات بر محمد و آل محمد 6 فرستاد و ثوابش را به اهل قبور هدیه کرد، از همان موقع عذاب الهی از اهل قبور کم شد.
دبیر ادبیات سال سوم دبیرستان سر کلاس از نعمتهایی که داریم برایمان میگفت. این که در بهترین زمان ـ دوران جمهوری اسلامی ـ که تمامی امکانات برایمان مهیاست هستیم. میگفت: «اول ابتدایی در زمان شاه در تهران درس میخواندم هر روز صبح توی راه چادر میپوشیدم، وقتی مدرسه میرسیدم چادرم را در میآوردم معلم کلاس اولم که بسیار سنگدل بود هر وقت بچهها شلوغ میکردند با خط کش میزد توی سر تمام بچهها. یک روز بچهی دو سالهاش را با خودش به کلاس آورده بود. بچه همینطور یک ریز شیرین زبانی میکرد تا اینکه یک دفعه توی کلاس به مادرش گفت: «بد». مادر که از حرف بچه بسیار ناراحت شده بود صدایش کرد و گفت: «بیا زبانت را بیرون بیاور.» تا زبانش را بیرون آورد از بالا و پایین، فک و سرش را به هم کوبید نزدیک بود زبانش تکهتکه شود و خون بود که از دهان این طفل مظلوم ریخته میشد. هر وقت توی کلاس سیگارش را میخواست خاموش کند میآمد و با پشت دست بچّهها خاموش میکرد.»
در جلسهی آخر دبیر ادبیات برایمان میگفت: «اگر ده سال دیگر خواستید ازدواج کنید مواظب باشید سه چیز شوهرتان از شما بیشتر باشد؛ اول سنّ، دوم مدرک، سوم ثروت. چون یکی از دوستهایمان که زنش دیپلم داشت و خودش مدرکش پایینتر بود توی زندگی چند سالهشان هر چی میشد، خانم به آقا میگفت: «تو حرف نزن، چون سوادت کمتر است و نمیفهمی». و این قدر این حرف را به شوهرش گفت تا آخر سر، شوهرش دیپلم را داد زیر بغلش و طلاقش داد. پس بچهها! باید با مردی که ازدواج میکنید در این سه مورد تناسب داشته باشد.»
اما خانم معلم هنوز نمیدانست که «تفاهم» مهمتر از تناسب است.
دبیر زبان مرد بود همیشه سر کلاس پیش دانشگاهی میگفت: در دفترهایتان مطالب را تمیز و خوب بنویسید، وقتی بچهدار شدید و بچههایتان بزرگ شدند دفترهایتان را نشانشان دهید و بگویید: «ببین چه قدر تمیز نوشتم.» بچّههای کلاس هم زود گفتند: «آقا شما دفتر بچهگیهایتان را نشان بچّههایتان دادهاید؟» آقا معلم هم خندهای کرد و گفت: «نه، نه جونم چون من خیلی بد خط بودم و هستم.»
دوران دبیرستان یک دبیر زبانی داشتیم هر هفته یک مانتو میپوشید همهی بچهها به خاطر مانتوهای رنگی متعددی که داشت میشناختنش. در کنار همین خانم، دبیر عربی سه سال دبیرستانم که فوق لیسانس میخواند فقط یک مانتوی طوسی رنگ قدیمی داشت.
معلمها هر کدام علمشان بیشتر باشد لباس هایشان سادهتر است. به گفتهی شهید مطهری رحمة الله علیه: «کسی که زیبایی روح ندارد به سراغ زیبایی تن میرود.»
هر روز با تأخیر به کلاس میرسیدم خوشبختانه آن روز زودتر رسیدم. دو تا از بچهها دیر آمدند. معلّم که تازه به کلاس وارد شده بود بچهها را توی کلاس راه نداد وقتی که بچهها تا نیمهی کلاس آمده بودند و داشتند از کلاس خارج میشدند، یکدفعه خانم معلم به من گفت: «تو بگو من با این دو تا چکار کنم؟»
من هم بدون مقدمه گفتم: «با رفتارتان آنها را ادب کنید!»
معلم که توقع نداشت من چنین حرفی را بزنم گفت: «چطور؟»
گفتم: «اجازه بدهید بیایند سر کلاس تا همیشه از شما خاطرهی خوبی در ذهنشان بماند ضمناً برای تنبیهشان بگویید فردا شکلات بیاورند.»
با واسطهگری من بچهها آمدند سر کلاس و فردا صبح هر کدامشان یک بسته شکلات آوردند خانم معلم میگفت: «شکلاتی که دانشآموز بدهد یک مزهی دیگر دارد».
یک روز سر کلاس برایمان تعریف میکرد و میگفت: «دکتر صابر در دانشگاه سختافزار درس میداد. سر کلاس، درس ریاضی را با خداشناسی و هستی تلفیق میکرد، بچههایی که نمیدانستند ناز با چه «ز» ای است، همه سر کلاس استاد حاضر میشدند و تحت تأثیر صحبتهای ایشان قرار میگرفتند. انشاءالله هر جا هست خدا سلامتش کند.»
دوستم میگفت یک روز دبیر فیزیک مان دخترش را آورد مدرسه، دخترش خیلی شلوغ میکرد و همهاش دوست داشت برقصد. بچهها گفتند: «پروانه از کجا یادگرفتی اینقدر قشنگ برقصی؟» پروانه گفت: «توی خانه. بابام میزند و مامانم میرقصد، من هم نگاه میکنم!»
بچهها انگشت حیرت به دهان گرفتند. من که این حرفها را شنیدم با خودم گفتم: «چقدر بعضی از پدر و مادرها به رفتارشان در مقابل فرزندانشان بی توجّه هستند.»
کتاب تاریخ معاصر سال دوم دبیرستان، اواخر کتاب دربارهی هشت سال جنگ تحمیلی نوشته شده است. معلم تاریخمان بچهی خرمشهر بود. از زمان جنگ خیلی برایمان تعریف میکرد و میگفت: «اوایل جنگ وقتی از خرمشهر خارج شدیم چون بچهی کوچک همراهان بود در بین راه درِ خانهای را زدیم و رفتیم توی خانه تا دست و صورتمان را بشوییم. توی آن خانه فقط پدر بزرگِ پیری با نوهی نوجوانش مانده بود. این طور ایستادگی کردند تا خرمشهر آزاد شد».
معلم خیلی مرتب و دقیق بود، هر جلسه درس میپرسید و هر هشتاد صفحهای که درس میداد، امتحان میگرفت. اخلاقش خیلی متعادل بود عصبانی نمیشد و دعوا نمیکرد و اجازه هم نمیداد که بچهها از اخلاقش سوء استفاده کنند. آخرین جلسه زیباترین حدیث ترم تحصیلی را برایمان خواند و کلاس را به اتمام رساند.
پیامبر اکرم 6 فرمود: «قبر هر روز با این کلمات پنجگانه ندا میدهد، من خانهی فقر و تهیدستی هستم پس ذخیرهای را برای خود بفرست. من خانهی تاریکم چراغی برای این خانه بیفروز. من خانهی وحشت و تنهاییام مونسی برای خویش فراهم کن. من خانهای از ریگ و خاکم این جا را فرشی باید و من خانهی ماران و کَژدمان هستم، زهر این جانوران را تریاکی لازم است. گفته شد که آنها کدامند؟ فرمود: تریاکِ سمومِ گزندگانِ قبر، صدقات و بخششهایِ مالی شماست. فرش و بستر، اعمال نیکو و صالح است. مونس شما در آن وحشت خانه، تلاوت قرآن کریم است و چراغ این دخمهی ظلمانی نماز شب است و گنجی که در آن جا به کار آید کلمهی مبارک لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَمُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه وعلیٌ وَلِیُّ اللّه است.
معلم قرآن ابتدایی ام میگفت: «من اگر هزار تا گرفتاری داشته باشم وقتی میبینم بیست تا بچه با علاقه و نشاط میآیند سر کلاس شارژ میشوم و ناراحتی و غصهام یادم میرود».
معلم جوانمان از درس خواندنهایش که با اعمال شاقه در تمام دوران تحصیل همراه با اضطراب بود، میگفت و این که دیگر دلش نمیخواهد به دوران بچهگیاش برگردد. میگفت: «سه سال ابتدایی از قره گزلو، دو سال آخر ابتدایی از خاکی، سه سال راهنمایی را از تارم و چهار سال دبیرستان از بیتا و تکیهای این ناظمهای برج زهرمار ترسیدم و بعد از همهی اینها، چهار سال هم از عزیزی ـ توی دانشگاه ـ ترسیدم. حالا هم شبهایی که با یاد آنها خوابم میبرد کابوس میبینم!»
کلمات کلیدی: