مجید دانشآموز خوب و قانعی بود. همیشه میگفت: «دیپلم که بگیرم میخواهم بروم دهاتمان کَهَک معلم بشوم.» همهی بچهها بهش میخندیدند.
سالها گذشت یک روز اتفاقاً توی کوچه که داشتم میآمدم خانه. دیدم یک چرخی، کنار کوچه دارد پرتقال میفروشد. رفتم جلو تا پرتقال بخرم، دیدم که صاحب چرخ مجید خودمان است. آن قدر از دیدنش خوشحال شدم که خدا میداند. شروع کردیم با هم صحبت کردن.
مجید میگفت: «دو سال دَوَندگی کردم تا به زور معلم ابتدایی شدم. ماهی چهل هزار تومان حقوقم است. ساعتهای بیکاری ام برای این که چرخ زندگی را بچرخانم، پرتقال میفروشم همین جا کنار بساطم کتاب و روزنامه هم میخوانم.»
با دیدن مجید و شنیدن اوضاع و احوالش امیدوار شدم و گفتم: «من بورسیه هستم اما هنوز استخدام نشدهام».
مجید گفت: «استقامت کن!»
آخر سر که داشتم از مجید خداحافظی میکردم گفتم: «مجید جان حرف مرد یکی است. یادت هست، تو از همان دوران دانش آموزی تصمیمت را گرفتی و موفق هم شدی. حالا ببین لیسانسها هم بیکارند!»
مجید گفت: «کار هست، لیسانسها دلشان میخواهد پشت میز بنشینند و ماه اولِ استخدام، پراید و موبایل و خانه داشته باشند؛ چون درس را برای رسیدن به این چیزها خواندند، هیچ کاری هم بلد نیستند، فقط یک مشت فرمول حفظ کردهاند. کار فقط یک جو غیرت و همّت میخواهد و بس!»
کلمات کلیدی: