ای کمیل! محبت دانش، آیینی است که [خدا [بدان عبادت می شود و آدمی به وسیله آن در زندگی طاعت را و پس از مرگش نام نیک را به دست می آورد . [امام علی علیه السلام]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین

حبیب‌ چغندری‌ معلم‌ دهات‌ شد او که‌ می‌خواست‌ یک‌ پشت‌ میز نشین‌ بی‌عار باشد، آخر نصیبش‌ شد که‌ با بچّه‌های‌ روستا سر و کلّه‌ بزند.

یک‌ بار چنان‌ با لگد به‌ ران‌ دختر بچّه‌ای‌ می‌زند که‌ مثل‌ بادنجان‌ ورم‌ می‌کند. دختر گریه‌ کنان‌ از کلاس‌ خارج‌ می‌شود و روز بعد با پدرش‌ به‌ مدرسه‌ می‌آید، آن‌ هم‌ چه‌ آمدنی‌!

حبیب‌ گفت‌ : از دور دیدم‌ یک‌ مرد غضبناک‌، داس‌ به‌ دست‌، با قدم‌های‌ بلند به‌ طرف‌ مدرسه‌ می‌آید.

مدیر که‌ پدر دانش‌آموز کتک‌ خورده‌ را می‌شناخت‌، به‌ من‌ مضطربانه‌ گفت‌: «برو قایم‌ شو.»

من‌ که‌ رنگم‌ پریده‌ بود و جایی‌ جز مستراح‌ پیدا نکردم‌ به‌ داخل‌ مستراح‌ دویدم‌ و در را از پشت‌ قفل‌ کردم‌ و مثل‌ بید می‌لرزیدم‌.

پدر دانش‌آموز که‌ صدایش‌ از اطاق‌ دفتر می‌آمد با فریاد می‌گفت‌: «کی‌ دخترم‌ را این‌ جور زده‌؟ آمدم‌ با داس‌ گردنش‌ را بزنم‌».

مدیر عاقل‌ جواب‌ داد: «معلم‌ رفته‌ شهر و یک‌ نامه‌ی‌ غلط‌ کردم‌ هم‌ برایتان‌ نوشته‌، از ترس‌ شما و خجالتش‌ رفته‌ و...».

این‌ قدر مدیر با او صحبت‌ کرد تا آرام‌ شد و رفت‌.

حبیب‌ که‌ این‌ واقعه‌ را برایم‌ تعریف‌ کرد، از بی‌انصافی‌اش‌ به‌ خشم‌ آمدم‌ و گفتم‌: «آخر بی‌ انصاف‌ چه‌ طور دلت‌ آمد دختر معصوم‌ را این‌ طور بزنی‌ که‌ به‌ قول‌ خودت‌ پایش‌ مثل‌ بادنجان‌ ورم‌ کند. خدا رحم‌ کرده‌ که‌ بلایی‌ سر دختر نیامده‌. چند وقت‌ پیش‌ روزنامه‌ نوشته‌ بود: ناظم‌ بی‌ رحمی‌ چنان‌ با زانو به‌ شکم‌ دانش‌آموزی‌ کوبیده‌ که‌ طحالش‌ پاره‌ شده‌ و قبل‌ از رسیدن‌ به‌ بیمارستان‌ از دنیا رفته‌ است‌. و معلم‌ بی‌ انصاف‌ دیگری‌ با انبردست‌، ناخن‌ دانش‌آموز را از ریشه‌ کنده‌ است‌. اگر دانش‌آموزِ من‌ روی‌ کولم‌ هم‌ بنشیند، کتکش‌ نمی‌زنم‌. یادت‌ رفته‌ ما چه‌ قدر شلوغ‌ می‌کردیم‌، خود تو چند بار چسب‌ قطره‌ای‌ روی‌ صندلی‌ معلم‌ها ریختی‌ و چندین‌ بار کلاس‌ را با سوسک‌ و مارمولک‌هایت‌ بهم‌ ریختی‌؟!

 تکیه‌ بر جای‌ بزرگان‌ نتوان‌ زد به‌ گزاف‌ تا که‌ اسباب‌ بزرگی‌ همه‌ آماده‌ شود

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 3:17 عصر     |     () نظر