سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانش بیاموزید و آرامش و بردباری را برای دانش فرا گیرید و از دانشمندان متکبّر نباشید . [امام علی علیه السلام]
چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین

با سعید و امیر روی‌ یک‌ نیمکت‌ می‌نشستیم‌. آن‌ وقت‌ها میز و نیمکت‌ها، چوبی‌ و جدای‌ از هم‌ بود. یک‌ روز سعید که‌ وسط‌ میز می‌نشست‌ رادیوی‌ کوچکی‌ که‌ با سختی‌ تعمیرش‌ کرده‌ بود و به‌ زور صدایی‌ اَزَش‌ در می‌آمد، به‌ کلاس‌ آورد و با شوق‌ و ذوق‌ به‌ من‌ و امیر نشان‌ داد. امیر که‌ پسر ساکتی‌ بود نگاهی‌ کرد و لبخندی‌ به‌ نشانه‌ی‌ تحسین‌ به‌ سعید زد. رادیو را روشن‌ کردم‌ این‌ در حالی‌ بود که‌ معلمِ تاریخ‌ آقای‌ غلامی‌ در پای‌ تخته‌ی‌ کلاس‌ درس‌ می‌داد. سعید بنده‌ی‌ خدا هر چه‌ التماس‌ کرد تا رادیو را از من‌ بگیرد، نشد که‌ نشد.

همان‌ طور که‌ موج‌ رادیو را می‌پیچاندم‌ یک‌ مرتبه‌ صدایی‌ بلند شد. آقای‌ غلامی‌ با عصبانیّت‌ کنار میز ما آمد و چنان‌ کتاب‌ را روی‌ میز کوبید و میز را با دستش‌ بلند کرد که‌ رادیو به‌ طرف‌ ته‌ میز سُر خورد و کنار دست‌ امیر جای‌ گرفت‌. آقای‌ غلامی‌ که‌ از گوش‌ تا گوشش‌ سرخ‌ شده‌ بود و حتی‌ کلّه‌ی‌ تاسش‌ هم‌ مثل‌ لبو قرمز شده‌ بود، رادیو را از کنار دست‌ امیر برداشت‌، به‌ زمین‌ کوبید و با آجری‌ که‌ کنار در کلاس‌ برای‌ باز نگه‌ داشتن‌ در بود، چندین‌ بار محکم‌ روی‌ رادیو کوبید، بعد هم‌ امیر را از نیمکت‌ بیرون‌ کشید و کتک‌ مفصّلی‌ به‌ او زد. من‌ که‌ آن‌ موقع‌ زبانم‌ بند آمده‌ بود، زنگ‌ که‌ خورد با ترس‌ و لرز رفتم‌ پیش‌ آقای‌ غلامی‌ تا به‌ گناهم‌ اعتراف‌ کنم‌ و حقیقت‌ را بگویم‌ ولی‌ آقای‌ غلامی‌ با غیظ‌ نگاهی‌ به‌ من‌ کرد و گفت‌: «اگر حرف‌ بزنی‌، از همین‌ جا ـ اشاره‌ به‌ پله‌ها کرد ـ می‌اندازمت‌ پایین‌».

وقتی‌ زنگ‌ خانه‌ به‌ صدا درآمد، امیر با صورت‌ ورم‌ کرده‌ نگاهی‌ به‌ من‌ کرد و گفت‌: «تو چه‌ قدر شانس‌ داشتی‌!» با این‌ حرف‌ امیر از خجالت‌ آب‌ شدم‌ و بسیار شرمنده‌ شدم‌ هنوز هم‌ آن‌ واقعه‌ برایم‌ عبرت‌آموز است‌ و از امیر شرمسارم‌.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط صدیقه سجادی 92/10/10:: 3:15 عصر     |     () نظر