آقای ستاره خیلی بی عاطفه بود، کوچکترین رفتارِ دانشآموزان را که بر خلاف نظم کلاس میدید با سختترین تنبیه جواب میداد. هر وقت درس میپرسید، دانشآموز هر چه که بلد بود یادش میرفت و به پِته پِته میافتاد؛ در این حال آقای ستاره قدم میزد و فکر میکرد و یک مرتبه جلو میآمد و هر دو لالهی گوش او را میگرفت و میمالید و به طرف بالا میکشید. در این موقع موذیانه میپرسید: «پدرت چه کاره است؟» تا دانشآموز میخواست جواب بدهد همین طور گوشش را چنان میپیچاند و به طرف بالا میکشید که نزدیک بود کنده شود و از درد زبانش یارای گفتن شغل پدرش را نداشت و سعی میکرد روی پنجهی پا آن قدر بلند شود که گوشش کمتر درد بگیرد. در این حال که روی پنجه بود، آقای ستاره با زانو توی شکمش میکوبید و نقش زمین میشد، بعد از این با نوکِ کفشش به ساق پایش میکوبید که جایش سیاه میشد و نهیب میزد: «پاشو!!» به هر زوری بود از زمین بلند میشد و آقای ستاره آخرین هنرش! را به کار میبرد و با قوزکی انگشتانش چنان به سر دانشآموز میکوبید که کلاس دور سرش میچرخید و بدتر این که پیش همکلاسی هایش خرد و شکسته میشد.
خدا را شکر که من معلم نشدم وگرنه چون تحمّل و صبر ندارم همهی دق دلی هایم را مثل آقای ستاره سر دانشآموزان خالی میکردم.
کلمات کلیدی: