در محلّهی ما معلمی زندگی میکرد، چهارشانه و درشت هیکل، لباس اتو کرده و کراوات قرمز با ریش تراشیده. سنگین و موقر، سر ساعت معیّن از کنار خانهی ما میگذشت. هر وقت او را میدیدم فکر میکردم که آقا معلم لابد چه خانه و زندگی و زن و فرزندان لوکسی دارد و حتماً خیلی هم در عیش و نوشند. تا این که برای اوّلین بار سرچشمه زن آقا معلّم را دیدم.
وقتی خواهرم او را معرفی کرد اصلاً باورم نمیشد، زنی با لباسهای مندرس، آستینهای بالا زده، دستهای زمخت و چادر به کمر بسته، دو تا سطل آهنی بزرگ پر از لباس آورده بود تا در چشمهی همسایه آب کشی کند. شیارهای صورتش حکایت از زندگی مشکل و پر رنجش میکرد.
از آن روز سالها گذشت و من با داشتن سه فرزند در کلاسهای نهضت سوادآموزی شرکت کردم و از نزدیک با سختی کار معلم آشنا شدم. خانم معلم ما هر روز سر ساعت معیّن به روستا میرفت و عصر از روستا که برمی گشت یک راست به کلاس ما میآمد. آثار خستگی از چهرهاش نمایان بود با این حال هیچ وقت با هیچ کدام از نوسوادان ترش رویی نمیکرد، فقط میگفت در مورد بچههای روستا اگر کسی ریاضی بلد نباشد تنبیه میشود که موجب میشود بچهها در ریاضی سعی بیشتری بکنند. من هم به خانم گفتم: «پس راست است که میگویند، جبر، حساب، هندسه، هر سه بلای مدرسه.»
کلمات کلیدی: