معلمی در هر مقطعی شور و شوق و نظم دانشآموزان همان دوره را میطلبد. بچّههای پیش دبستانی که در مکتب قرآن شاگردم بودند و ذرّه ذرّه حروف را یاد میگرفتند، پرشور و باهوش بودند. بچّههای خوب و صادقی بودند و به من که معلّمشان بودم خیلی نزدیک میشدند. من هم سعی میکردم بچّهها در حالی که درس را خوب یاد میگیرند خسته هم نشوند، هر چند که کلاس ما مطابق استاندارد نبود.
کلاسی که به ما داده بودند انباری مسجدی بود که تمیز و مرتب شده بود. ساعتهایی که ما کلاس نداشتیم، کلاسهای دیگر تشکیل میشد. این کلاس در زمستان سرد و در تابستان گرم بود. زمستانها به بچّهها میگفتم که تشک کوچکی بیاورند تا سرما زیاد اذیّتشان نکند. یکی از بچّهها لحاف سیسمونی اش را به جای تشک آورد و چه قدر ذوق میکرد که مال نوزادیاش است.
«نادر» همیشه، وقتی درس میدادم، ترانه زمزمه میکرد. خیلی ترانه بلد بود و اسم همهی فوتبالیستها را هم میدانست؛ البتّه درس قرآنش هم خوب بود و جزء بچّههای فعال بود. یک روز سر کلاس گفت: «خانم دیشب فوتبال را دیدی!؟ چه قدر قشنگ مینا نکیسا گلها را گرفت!» گفتم: «نه ندیدم.» زود گفت: «مگر شما تلویزیون نگاه نمیکنید؟ شبکه سه.» و با اشاره به کمدی که در آن وسیلهی ورزشی و توپ بود، حرفش را ادامه داد: «اگر یکی از این توپها را بیاورید و به من گل بزنید، نشان میدهم که چه طور با آن دستکشهای بزرگش گلها را گرفت».
خندیدم و گفتم: «دیگه اینجا بازی نکن! بازی جایش توی زمین بازی است. من چون درس میخوانم، وقت ندارم تلویزیون نگاه کنم، وگرنه فوتبالیستهای خوب را دوست دارم». جالب این بود که چند بار، مینا، را تکرار کرد و معلوم بود هنوز فرق بین مینا که اسم دختر است را، با نیما که اسم پسر است، نمیداند.
وسطهای سال ازدواج کردم. یک روز صبح که سر کلاس رفتم، مریم که مرا روز قبل با شوهرم دیده بود، با آب و تاب از همراهی من و شوهرم برای بچهها میگفت و شکل و قوارهی شوهرم را مو به مو تعریف میکرد، من که از دقت و نکته سنجی اش گیج شده بودم، فهمیدم این بچهها خیلی باهوشتر از آن هستند که ما تصوّر میکنیم.
در بین درس ساعتی بود که بچّهها تغذیه میخوردند. خیلی دلشان میخواست که من هم با آنها همراهی کنم و خوراکی بخورم با کمال صداقت از خوراکی هایشان به من تعارف میکردند. البته خودم از خانه نان و پنیر میبردم تا از تغذیهی آنها نخورم و خودشان سیر شوند.
آخر سال که شد، بیشتر بچّهها این قدر به من و کلاس وابسته شده بودند که دلشان نمیخواست، کلاس تعطیل شود. بعضیها شماره تلفنم را گرفتند تا با من تماس بگیرند و آخرین روز هم با اصرار بچهها عکس دسته جمعی گرفتیم.هنگام امتحانات آخر سال، از اداره درخواستی آمد مبنی بر این که بچههای زرنگ و باهوش را معرفی کنم تا در کلاسهای فوق برنامه شرکت کنند و جوایزی به همه آنها بدهند.
نادر که بچّهی باهوشی بود، زیر ورقهاش نوشتم بسیار باهوش است، خوب است تابستان در کلاس قرآن شرکت کند.
وقتی مادر نادر به کلاس آمد، گفت: «وای خانم، نه، این بچه چون خیلی به فوتبال علاقه دارد، میخواهد برود مدرسهی فوتبال».
گفتم: «اگر به او بگویید خانم معلمت گفته کلاس قرآن برنامههای خوبی مثل قرآن، ورزش، شنا، گردش و جایزه دارد، حتماً قبول میکند.» و همین طور هم شد. نادر به خاطر علاقهی به من در کلاسهای تابستانی قرآن شرکت کرد. وقتی تعطیل میشدیم من هم خیلی دلم برای بچهها و کلاس تنگ میشد. گرچه کلاس ما جایش مناسب نبود؛ وقتی پایین بودیم بوی نامطبوع توالت اذیتمان میکرد و با یک پنکه سقفی در تابستان گرم میگذراندیم و وقتی هم که بالا بودیم، زحمتم بیشتر میشد و باید برای توالت رفتن هر دانشآموز با او تا در توالت میرفتم و میایستادم تا بیاید؛ چون آدمهای ناجور آنجا میآمدند و هر کس که نماز هم نمیخواند و رهگذر بود برای استفاده از توالت میآمد، این بود که دلم راضی نمیشد که بچهها را تنها رها کنم.
با تمام اوصاف از این که عمرم را در راه تعلیم قرآن به بچههای معصوم گذراندم، خیلی راضی و خشنودم و با برکتترین سالهای عمرم همان زمان بود.
کلمات کلیدی: