ما باید خدا را شکر کنیم که وضعمان خوب است و روزمره را میتوانیم بگذرانیم. یک همکار جدیدی برایمان آمده که طلبه است حقالتدریس قرآن درس میدهد. خیلی وضع مالیاش خراب است. نصف من بهش حقوق میدهند. بندهی خدا آه ندارد که با ناله سودا کند. سر و وضعش خوب است برایم میگوید: «دو هزار تومان از یک افغانی پول قرض کردم و کفش خریدم. یکی از شاگردهایم برایم لباس خریده تا هر وقت پول داشتم بهشان بدهم.» من هم با خودم گفتم: «خدا میداند کی بتواند با معلمی و شهریة طلبهگی قرضش را بدهد، واقعاً معلم شمعی است که میسوزد و روشنایی میدهد.»
یادحرف دوستمافتادم که در زاهدانمعلم بود و میگفت: «وقتی لباسهای اتو کشیده میپوشم از بچههای فقیر خجالت میکشم.»
داشتم این فکرها را میکردم که صحبت هایش را ادامه داد و گفت: «دو تا دختر کوچک دارم ته خیابان زاویه یک اطاقی در زیر زمین اجاره کردم ماهی چهارده هزار تومان. خانهی خرابی است، اصلاً نور ندارد...». دود از سرم بلند شد و بهش گفتم: «مادرم همیشه میگوید که فقط خدا، خدا خودش بزرگ است. من با علاقهای که به معلمی داشتم وقتی که درسم تمام شد و به آموزش و پرورش مراجعه کردم، دیدم دو هزار نفر میخواهند دست به کار شوند. مادرم میگوید:
یا رب ز تو آن چه من گدا میخواهم افزون ز هزار پادشاه میخواهم
حالا هم که میبینی معلم قرآن شدم چون از اول علاقه داشتم به دانشگاه بروم و در رشتهی علوم قرآنی ادامهی تحصیل بدهم. فقط باید آدم برود دنباله علاقهاش. من هم چون به قرآن علاقه داشتم و خیلی در این زمینه کار کردم الان این جا درس میدهم.»
کلمات کلیدی: