دوران ابتدایی بچهها خیلی با هم صمیمی هستند. کلاس چهارم به خاطر قد کوتاهی که داشتم میز اول مینشستم و سلیمانی و ترابی هم که هر دو قد کوتاه بودند پیش من مینشستند. اسم همه را مخفف میگفتم به سلیمانی، سُلی و به ترابی، تُری میگفتم.
توی کوچه داشتم میرفتم پنیر و گردو بخرم که دیدم سُلی و تُری با همدیگر ترک موتور نشستهاند من هم که خسته بودم و نمیتوانستم تا سوپر سر کوچه پیاده بروم با دیدن تُری با صدای بلند صدایش کردم. تُری و سُلی از موتور پایین آمدند بعد از دوازده سال همدیگر را میدیدیم. یک دیدهبوسی مفصّل با آنها کردم و ترک موتور با هم تا خیابان رفتیم.
سلیمانی برایم تعریف میکرد و میگفت: «چهار ساله که بودم کلاس اول را خواندم چون سه سال زودتر به مدرسه رفتم خیلی بهم فشار آمد. همیشه از همکلاسیهایم کوچکتر بودم و درسها را دیرتر میفهمیدم. حالا هم شش سال است که مهندسی متالوژی میخوانم اما هنوز تمام نکردهام.» من از حرفهای سُلی تعجب کرده بودم که چطور ممکن است سه سال زودتر به مدرسه برود. سلیمانی خودش حرف هایش را ادامه داد و گفت: «پدرم سه تا زن دارد. یک برادر داشتم که سه سال قبل از تولد من مرده بود. پدر و مادرم بعد از تولدم شناسنامهی او را به من دادند و در واقع من برایشان ارزش مرده داشتم.» آه سردی از نهادش بیرون آمد.
دوستم تُری برایم تعریف میکرد و میگفت: «کاردانیِ حرفه و فن در تربیت معلم قبول شدم رفتم دو سال درس خواندم و دبیر حرفه و فن دهات شدم. همین شاخهی کاریم را سخت بهش چسبیدم و آن قدر در این زمینه خوب کار کردم که از من درخواست شد که شهر درس بدهم، من هم که از خدا میخواستم، به شهر آمدم. الان سه، چهار تا مدرسهی راهنمایی درس میدهم و کار و بارم هم خوب است.»
کلمات کلیدی: