عاطفه رویش نمیشد خیلی با معلّمها حرف بزند. ولی کم و بیش اولیاء مدرسه از وضعش خبر داشتند. پدرش پیر و مریض بود. عاطفه در مهربانی با مادر نابینای خود چیزی فروگذار نمیکرد، از پدرش هم غافل نبود با این که در سختی فراوان در اتاق سیزان نموری زندگی میکردند، خیلی قدردان پدر و مادرش بود. از بچّهها شنیدم که پدرش معتاد است.
یک روز غایب کرد. فردای آن روز بسیار ناراحت بود و ناظم علت غیبتش را پرسید. او با اشک و بغض گفت: «پدرم مرده بود.» ناظم با بی احساسی تمام گفت: «برای آن پدر که تو نباید غایب بشوی» من که کنار عاطفه ایستاده بودم، از شنیدن حرف ناظم بیعاطفه مثل برق گرفتهها شدم و با فریاد بی صدا گفتم: «ای ناظم بی عاطفه! اگر پدر پیر و مریض و فقیر خودت در خانه خرابهای میمرد باز هم همین حرف را میزدی».
مرگ فقرا و ننگ بزرگان این هر دو متاعی است که آوازه ندارد
دوران راهنمایی بچّهها خیلی با هم خوب هستند. همهی حرفها و درد دلهایشان را با صداقت، بدون رودربایستی به همدیگر میگویند. لیلا همکلاسی دیگرمان دختری بسیار لوس و مامانی و زیبا بود و به این زیبایی خیلی مینازید. این بار هم چند روز لیلا غایب شد وقتی به مدرسه آمد خیلی ناراحت بود با قیافهای غم ناک و گرفته پشت میزش نشست. وقتی معلم به کلاس آمد. علّت غیبت چند روزهی لیلا را پرسید. لیلا ایستاد و با سوز زد زیر گریه و گفت: «خانم یک خواهر معلول داشتم که سه روز پیش از دنیا رفت و...». معلم در حالی که لبانش را بالا انداخته بود با بی اعتنایی گفت: «برای آن خواهر که نباید گریه کرد.» لیلا دلش آتش گرفته بود. با حرف معلم اشک روی صورتش خشک شد و پایش سست شد و روی نیمکت افتاد. ما که مثل جوجه در دستان معلم بودیم، جرأت دم زدن نداشتیم و معلم هم فهم شنیدن نداشت.ش
کلمات کلیدی: